به یاد کولی وش مغموم

به ياد كولي وش مغموم                                   

 

مي خواهم از آن كولي غمگيني بنويسم كه تمام  دلش را در زبانش ريخت و برايمان خواند و نوشت. كولي ايي كه زندگي اش را به دندان گرفت واز مشهد به تهران رفت تا در بين دوستان كمتر احساس غريبي كند شايد ولي آنجا هم غريب بود همان طور كه در شهر خودش و خواند » آه اي در وطن خويش غريب » و باز هم خواند و خواند تا آنجا كه ديگر بغض امانش ندادو گفت » قاصدك ابر هاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند »

به ياد كولي وش مغموم                                   

 

مي خواهم از آن كولي غمگيني بنويسم كه تمام  دلش را در زبانش ريخت و برايمان خواند و نوشت. كولي ايي كه زندگي اش را به دندان گرفت واز مشهد به تهران رفت تا در بين دوستان كمتر احساس غريبي كند شايد ولي آنجا هم غريب بود همان طور كه در شهر خودش و خواند » آه اي در وطن خويش غريب » و باز هم خواند و خواند تا آنجا كه ديگر بغض امانش ندادو گفت » قاصدك ابر هاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند »

 

نه ! اشتباه نكنيد نمي خوا هم در مورد شعر اخوان يا زندگي اش حرف بزنم كه در اين مورد چيزها نوشته  و خوانده شده و همه مي شناسيمش من فقط به ياد زندگي كولي وارش افتادم . كولي به كسي مي گويند كه وطن را ترك كرده و غريبه است ‘ اين ا صطلاح اولين بار به بو ميان هندويي ا طلا ق شد كه براي كار‘ سوار بر كشتي هاي بزرگ كا شانه شان را رها كردند و در اسپانيا – آفريقا و…. خيلي جاهاي ديگر به دنبال كار دويدند اما بعد در ادبيات به خصوص اسپانيا معناي خاص خود را يافت. كولي يعني غريبه وتنها . كسي كه ديگران —  در جاهاي ديگر – كار وشغلي به او مي دهند و اگر گرسنه باشد نان وآبي و حتي ممكن ست توجهشان را هم جلب كند  وحالا از قضا اگر اين كولي فرهيخته باشد شعرش را دست به دست مي گردانند و آن را زمزمه ها مي كنند ولي هميشه يادشان هست كه او از آن ها نيست و غربت اخوان از اين گونه بود ‘ اين كه تهراني ها و مشهدي ها و… در مقابل شعرش سر خم مي كردند اما در محافلشان؟!…نه ! اخوان از آن ها نبود .

ياد آن كولي غمگين مرا به سال ها پيش برد روزي كه در توس گرد مزارش جمع شده بوديم – كاري كه گاه در چهارم هاي شهريور پيش مي آمد – اما آن سال كه به نظرم سال هفتاد وهشت بود برايم سال عجيبي بود . عجيب به اين خاطر كه احساس جديدي را داشتم در خودم كشف مي كردم . احساسي عميق به دوستي پيدا كرده بودم  و اين احساس نوعي دلواپسي مبهم را در خود داشت آن قدر طول كشيد تا توانستم براي خود آن را ترجمه اي يا مقدمه اي از عشق بنامم اما بسيار نگران بودم كه حس نگراني با عشق اشتباه نشود و براي همين چون حريمي امن از آن محافظت مي كردم .

آن سال با چند نفر از دوستان رفته بوديم توس. زري را يادم هست كه الان نمي دانم كجاست و جواد را كه تازه نامزد كرده بود و يادم هست كه چطور شعر او را به ذوق مي آورد با اينكه شعر زياد نخوانده بود شاعر بود و هر بار كه شعري مي شنيد دنيايش عوض مي شد انگار كه تازه حس زندگي را در يافته باشد . مراسم رسمي و معمولي بود و آن قدر خسته كننده كه هيچكدام از ما سه چهار نفر در بند آن نبوديم هر كس در عالم خودش و… تا اينكه يكي از پير هاي قوم شعري خواند كه شنيدنش براي آوردن خنده اي بر لبتان خالي از لطف نيست » اميد اگر مرد غمي نيست مرا زرتشت علي به جاي اميد نشست » كه تلخي خنده ي پس از آن چنان بود كه از جمع فاصله گرفتيم ( ولي خودمانيم نمي دانم در اين شعر يا معر چه هست كه هنوز بعد از اين همه سال در ذهنم مانده شايد درك اندوه عميق و تنهايي اخوان باشد ) پرويز خرسند در گوشه اي روي زمين نشسته بود و به قول خودش مي خواست با جوان ها باشد و برايشان خاطراتي از اخوان را تعريف مي كرد  كاري ندارم هر چند كه آن هم به اندازه ي خودش كسل كننده بود اما من آن وقت ها داشتم يكي از عميق ترين احساس هاي بشري را تجربه مي كردم و دنيا برايم رقيق شده بود .خوب يادم هست كه عده اي از اعضاي انجمني شعري كه كسي زياد نمي شناختشان دور مزار اخوان حلقه زدند و زمستانش را با صداي بلند خواندند كم كم بقيه هم آمدند مردمي كه فقط براي تفريح و بازديد از آرامگاه فردوسي انجا بودند وچه بسا شاعري به نا م اميد را  نمي شناختند و غروب شد و آنها در تيرگي غروب در حالي كه دست بر شانه هاي هم گذاشته بودند با جديت تمام زمستان را مي خواندند و اگر از كساني كه بعد به آن ها پيوسته بودند بندي را فراموش مي كردند خودشان –همان پنج شش نفر اوليه – ادامه مي دادند . هنوز تصوير محزون آن جوان ها در ذهنم هست و اينكه چطور مثل من از بي روحي آن مراسم خسته شده بودند .

حالا چند سال گذشته ‘ نگاه مي كنم به پشت سرم و تصوير آن كولي غمگين انگار كه بر پشتم خال كوبي شده باشد هميشه  هست . گويي كه جزيي از من شده باشد دوستش دارم و اندوهش را مي فهمم و مي دانم كه هيچ چيز بدتر از تنهايي در بين دوستان نيست . سايه اش همواره برما وشعر ما خواهد بود و قتي كه مي گويد:

من سايه ام را دوش

 با خود به ميخانه بردم

                هي ريختم خورد

                                    هي خورد ريختم  

Advertisements

یک دیدگاه برای ”به یاد کولی وش مغموم

  1. سلام. من از روی کامنتی که روی وبلاگ پاتوق ادبی گذاشتی پیدات کردم. من داستان خیلی دوست دارم. خیلی. حتماً می خوانم و واست نظر میذارم عزیز. اگه می تونی شنبه منتظر حضورت توی جشن پرشین بلاگ هستم……

  2. سلام
    من هم تنهایی را دربین دوستان تجربه کردم کاملا می فهمم چه حس بدی می باشد .
    اما زندگی کولی ها قشنگ هست چون خودشون هستند دیگه نقاب به صورت نمی زنند خوشا به حال اخوان کولی بودن و بی ریایی را انتخاب کرد .
    برکت باشید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s