زندگی پنهان والتر میتی


زندگي پنهان والتر ميتي

نويسنده: جيمز تربر
ترجمه :سعيد خاموش

جيمز(گلاور) تربر James (Golver)Thurber (1894-1961 طنز نويس و کارتونيست آمريکايي، بيشتر به خاطر کارتونها و قصه هايش شهرت دارد که معمولاً در نيويورکرچاپ مي شده اند. «زندگي پنهان والتر ميتي» که در سال 1941 چاپ شده، يکي از معروفترين و محبوبترين داستانهاي جيمز تربراست. قهرمان معروف داستان براي خود جايگاهي در واژگان فرهنگي پيدا کرده وحتي مدخل خاص خود را در فرهنگهاي انگليسي زبان دارد.درسال 1947 نورمن مک لئود موزيکال تکني کالري با همين عنوان براساس داستان تربر ساخت. فيلم که محصول کمپاني مترو گلدوين مه ير است، ماجراهاي تخيلي ميتي را تا دو روز کش و قوس داده ونقش قهرمان رؤياپرور و خوش برخورد ماجرا را به دني کي سپرده است .بد نيست بدانيد که يکي از پروژه هاي آينده اسپيلبرگ، بازسازي همين فيلم است. اين بار جيم کري در جلد والتر ميتي فرو مي رود.
صداي فرمانده مثل يخ نازکي که ترک بردارد، درفضا پيچيد:« پيش مي ريم!» يونيفورم بي عيب ونقص خود را پوشيده و کلاه سفيد براق دوزي شده اش را به طرف چشم خاکستري سرد وبي تفاوتش پايين کشيده بود.
«نمي تونيم قربان. اگه نظر بنده رو خواسته باشين، هوا داره خراب و توفاني مي شه.» فرمانده گفت:«ناوبان برگ، کسي ازشما نظر نخواسته بود.»
«موتورها رو روشن کنيد! دورشون رو تا 8500 بالا ببرين!پيش مي ريم!» صداي تپ تپ سيلندرها بالا گرفت:دارا رام،دارا رام،دارا رام،دار رام…
فرمانده به يخي که روي شيشه کابين خلبان شکل مي گرفت، خيره شد. قدمي جلو برداشت ورديفي از دکمه هاي عجيب و غريب را پيچ داد و فرياد زد:« برو روي شماره 8 يدکي !»
ناوبان برگ حرف او را تکرار کرد:«برو روي شماره 8 يدکي!»فرمانده داد زد:«برجک شماره 3،تخته گاز کامل!»،تخته گاز،برجک شماره 3!».
خدمه که درآن هواپيماي عظيم هشت موتوره آب نشين به کار خود مشغول بودند، نگاهي به يکديگر انداخته ولبخندي زده و به هم گفتند:« پيرمرد بالاخره کار ما را مي سازد…»
«پيرمرد از هيچي نمي ترسه!»
خانم ميتي گفت:«اين قدر تند نرو! خيلي داري تند مي ري!اصلاً واسه چي اين قدر تند مي ري؟»
والتر ميتي گفت:«هان؟» و نگاهي به زنش انداخت که مات ومبهوت روي صندلي کناري نشسته بود. مثل زن غريبه اي که توي جمعيت سرش داد زده باشد، به شدت ناآشنا مي زد.
زن گفت:« سرعتت90 کيلومتر بود، مي دوني که من بيشتر از 60 تا دوست ندارم. تو داشتي 90 تا مي رفتي.»
والتر ميتي بي آن که حرفي بزند، به طرف «واتربري» مي راند وغرش موتورهاي SN202 آن هم با توفاني که دراين 20 سال خدمت نيروي دريايي سابقه نداشت، در کانالهاي آشنا و دور دست ذهنش ، محو و ناپديد مي شد.
خانم ميتي گفت:«بازقيافه ات دلواپس ونگران به نظر مي رسه. افتادي بازم توي يکي ا زهمون دوره هات… اميدوارم اجازه بدي دکتر رنشو يه نگاهي بهت بندازه.»
والتر ميتي اتومبيل را مقابل عمارتي متوقف کرد تا همسرش به آنجا برود و موهايش را درست کند.
خانم ميتي گفت:« يادت باشه من که دارم موهامو درست مي کنم، بري و اون گالشها رو بگيري.» وميتي جواب داد:« من احتياجي به گالش ندارم.» خانم ميتي آينه را داخل کيفش گذاشت ودرحالي که از اتومبيل خارج مي شد. گفت:«ما قبلاً هم صحبت کرديم.تو ديگه جوون نيستي.»
ميتي کمي روي گاز فشار داد وزن ادامه داد:«اصلاً چرا دستکشهاتو دستت نمي کني؟ مگه گمشون کردي؟»
ميتي دستش را داخل يکي از جيبهايش کرد و دستکشها را بيرون آورد و دستش کرد، ولي وقتي زن پشتش را کرد و وارد عمارت شد و ميتي اتومبيل را راه انداخت و رسيد به چراغ قرمز ، دوباره آنها را از دستش بيرون آورد. چراغ که سبز شد، پاسباني سرش تشر زد که «حواست کجاست ،داداش؟!» و ميتي با عجله دوباره دستکشهايش را بالا کشيد و گاز داد.مدتي بيهدف در خيابانها رانندگي کرد وسپس موقعي که مي خواست دريک پارکينگ عمومي پارک کند، از جلو بيمارستان ردشد.
پرستار خوش برورو گفت:« ولينگتون مک ميلان ئه، يه بانکدار ميليونر .» والتر ميتي که آهسته دستکشهايش را درمي آورد ، گفت:«ا؟راستي؟ پرونده اش زير دست کيه؟» پرستار: «دکتر «رنشو» و دکتر «بنبو»، ولي دو تا متخصص هم اينجا هستن، دکتر «رمينگتون» از نيويورک و آقاي «پريتکارد – ميتفورد» از لندن ،که با هواپيما خودشو رسونده.»
انتهاي راهرويي طولاني و سرد، دري باز شد و سرو کله دکتر رنشو پيدا شد. درحالي که خسته و آشفته به نظر مي رسيد، گفت:«سلام ميتي.اين مک ميلان که يک بانکدار ميليونر و رفيق صميمي روز ولته، داره پدر و مارو در مياره.انسداد مجراي ادراري، اونم درجه سه اش ؛بد نيست تو هم يه نگاهي بهش بندازي.»ميتي گفت:«با کمال ميل».
در اتاق عمل ،زمزمه وار، معرفيهايي صورت گرفت:« دکتر رمينگتون،دکتر ميتي . آقاي پريتکارد -ميتفورد،دکتر ميتي.»
درحالي که پريتکارد – ميتفورد با ميتي دست مي داد، گفت: «کتابتون رو درباره استريپتو تريکوز خونده م. يه کار درخشانه آقا.»
والتر ميتي گفت:«خيلي ممنون»
رمينگتون با غرولند گفت:«ميتي ،نمي دونستم آمريکايي!» دراين موقع دم و دستگاهي بزرگ و پيچيده با مقدار زيادي لوله و سيم که به ميز عمل وصل بود،شروع به جنبش و حرکت کرد؛ دارا رام،دارا رام، دارا رام…
يکي از انترن ها داد زد: دستگاه جديد بيهوشي داره از کار مي افته! هيشکي هم توي شرق آمريکا نيست که بدونه چطوري درستش مي کنن.»
ميتي، آهسته و با خونسردي گفت:«آروم باش آقا!» و به طرف ماشين پريد که داشت نفس نفس مي زد و به داراريم دارار…يم افتاده بود و با ظرافت شروع کرد و رفتن با رديفي از دکمه هاي براق، بعد تشر زد:«يه خودنويس بهم بدين ».کسي خودنويسي دستش داد. پيستون معيوبي از توي ماشين بيرون کشيد و خودنويس را جايش گذاشت و گفت:«اين ده دقيقه اي تاب مياره. عمل رو ادامه بدين.»
پرستاري با عجله به طرف رنشو رفت و چيزي در گوشش زمزمه کرد ، ميتي رنشو را ديد که رنگش پريد و آشفته گفت:«اوضاع وخيمه، ميتي مي شه جامو بگيري؟» ميتي به او و سپس به چهره وحشتزده بنبو و قيافه هاي مردد و بلاتکليف دو متخصص بزرگ نظري انداخت وگفت:«اگر شما بخواين.» روپوش سفيدي تنش کردند و خودش دستکشهايش نازک دست کرد و ماسک را جلو صورتش بالا کشيد. پرستارها…
«بزن عقب. جناب!حواست به اون «بيوک» باشه.»والتر ميتي روي ترمز زد. مسئول پارکينگ که با دقت به ميتي نگاه مي کرد. گفت:«لاين رو اشتباهي اومدي، جناب». ميتي زير لب غر زد:
«واي ! آره…» و با احتياط از مسيري که علامت زده شده بود« فقط خروج» ، عقب زد. مسئول پارکينگ گفت:«بيا اينجا من خودم پارکش مي کنم.» ميتي از اتومبيل بيرون آمد.«بهتره سوييچ رو هم روش بذاري باشه.»
ميتي سوييچ را به مرد داد. مسئول پريد توي اتومبيل، يا مهارت غريبي عقب زد و آن را درجايي که بايد ،پارک کرد.
والتر ميتي درحالي که در خيابان اصلي قدم برمي داشت، با خود فکر کرد که اين جماعت عجب موجودات از خود متشکري هستند؛ فکر مي کنند به همه چيز واردند. يک بار توي حومه
«نيوميلفورد» سعي کرده بود زنجير چرخهاي خودش را باز کند و در عوض کار به پيچيده شدن زنجيرها دور محورها ختم شده بود. مردي با ماشين درب وداغون خود سررسيده وآنها را باز کرده بود. يک گاراژچي جوان و متبسم. از آن پس خانم ميتي هميشه او را مجبور کرده بود براي باز کردن زنجير چرخ به يک مکانيک رجوع کند.فکر کرده بود دفعه بعد باتسمه اي دست راستم را مي بندم و آن وقت ديگر به من نيشخند نمي زنند. وقتي دست راستم از گردنم آويزان باشد، خودشان متوجه خواهند شد که خودم نمي توانسته ام زنجيرها را باز کنم. لگدي زد به برفابه کنار خيابان .ياد گالشها افتاد و شروع کرد دنبال يک کفش فروشي گشتن.
وقتي والتر ميتي با جعبه گالشها زير بغلش دوباره وارد خيابان شد، هاج و واج ماند که سفارش ديگر همسرش چه بوده است.قبل از آن که از خانه به طرف «واتربري» راه بيفتند، همسرش دوبار سفارشش را کرده بود.
راستش او از اين سفرهاي هفتگي به شهر بيزار بود، چون هميشه اشتباهي مي کرد. فکر کرد نکند. دستمال کاغذي بوده يا تيغ ريش تراشي؟ نه، خميردندان ، مسواک ، جوش شيرين ، خود شيريني يا شيرين زباني…؟ از خيرش گذشت .ولي همسرش حتماً يادش مي آيد.از او خواهد پرسيد. کجاست«اسم -اون -چيه»؟بهم نگو که «اسم -اون-چيه» رو يادت رفته بخري. پسرک روزنامه فروشي که خبري درباره محاکمه در «واتربري» را داد مي زد، کنارش رد شد.
…«شايد اين حافظه تونو کاربندازه». دادستان ناغافل، هفت تير اتوماتيکي را جلو صورت محجوب کسي برد که در جايگاه شهود نشسته بود.
«اينو قبلاً هم ديدين؟» والتر ميتي هفت تير را گرفت و کارشناسانه شروع به بررسي آن کرد. سپس آرام گفت:« اين وبلي-ويکرز» کاليبر 50/80 منه.» زمزمه اي پرهيجان توي دل دادگاه افتاد. قاضي تقي زد و حاضران را به سکوت دعوت کرد.
دادستان با کنايه گفت:« اين طور که معلومه شما به انواع واقسام اسلحه واردين؟» وکيل ميتي داد زد:« اعتراض دارم! ما با شاهد و مدرک به شما نشون داديم که متهم نمي تونسته اين تير رو شليک کرده باشه. ثابت کرديم که در شب چهاردهم جولاي دستش با تسمه اي وبال گردنش بوده.» والتر ميتي دستش را کمي بالا برد و وکلاي پرخاشگر ساکت شدند. ميتي با صداي محکمي گفت:«با هر نوع مدل اسلحه اي که بگين مي تونستم بادست چپم و از فاصله 100 متري ، گرگوري فيتز هرست رو بکشم.» قشقرقي در دادگاه برپا شد.
توي ان جار وجنجال ، جيغ زني از همه واضحتر به گوش رسيد و ناگهان دختري
زيبا و تيره مو خود را در آغوش والتر ميتي انداخت. دادستان کشيده اي محکم به صورت دخترک زد. ولي ميتي هم بي آن که از روي صندليش بلند شود. مشتي حواله چانه مردک کرد.«بدبخت رذل!»
والتر ميتي با خودش گفت:«بيسکويت سگ»، از حرکت باز ايستاد و عمارتهاي والتربري دوباره از دل آن دادگاه مه آلود سر بر کشيدند و محاصره اش کردند.زني که از کنارش مي گذشت، خنديد و به همراهش گفت:«آقاهه گفت:بيسکويت سگ!»،«ولي اون آقاهه بيسکويت سگو به خودش گفت.» والتر ميتي برسرعت گامهايش افزود. وارد فروشگاهي شد، نه آن فروشگاهي که قبلاً رفته بود، بلکه فروشگاهي کوچکتر بالاي خيابان ، به متصدي گفت:« چند جعبه بيسکويت سگ مي خواستم؛ بيسکويت براي توله سگهاي کوچيک.»
«مارک بخصوصي مي خواستين؟» بهترين تيرانداز دنيا لحظه اي فکر کرد و گفت: «روي جعبه اش نوشته: سگا براش پارس مي کنن.»
ميتي نگاه به ساعتش انداخت : کار زنش در آرايشگاه تا 15 دقيقه ديگر تمام مي شود. مگر اين که با رنگ مو مشکل پيدا کرده باشند؛ که گاهي مشکل هم پيدا مي کردند.زنش دوست نداشت اول به هتل برسد؛ دوست داشت قبل از آن که به آنجا برسد، ميتي مطابق معمول منتظرش ايستاده باشد.
ميتي راحتي چرمي بزرگي در لابي، جلو يک پنجره پيدا کرد و گالشها و بيسکويت سگ را کنار آن روي زمين گذاشت. شماره اي قديمي از مجله ليبرتي را برداشت و در راحتي فرو رفت. «آيا آلمان مي تواند دنيا را از طريق هوا تسخير کنه؟» والتر ميتي نگاهي انداخت به عکس هواپيماهاي بمب افکن و خيابانهاي ويران شده… گروهبان گفت:«قربان ،شليک توپخاه رالي: جوون رو موجي کرده.»
سروان ميتي از لابه لاي موهاي ژوليده اش به او نگاهي انداخت وبا صدايي خسته گفت:«با اوناي ديگه بخوابونش .خودم تنهايي پرواز مي کنم.» گروهبان با حالتي مضطرب گفت:«ولي قربان شما نمي تونيد. هدايت اون بمب افکن به دو تا خلبان احتياج داره و ضد هوايي آلمانا هم جهنمي توي هوا راه انداختن.»
ميتي گفت:«ولي يه نفر بايد حساب اون انبار مهمات رو برسه. خودم اين کار رو مي کنم. يه کم برندي مي خوري؟»او گيلاسي براي گروهبان و خودش ريخت. صداي غرش و زوزه جنگ در اطراف سنگر زيرزميني به گوش مي رسيد و به در مي کوبيد. خرده ها و تراشه هاي چوب د راتاق به پرواز درآمده بود. سروان ميتي با بي قيدي گفت:«يه خورده ديگه و تمومش کنيم.» گروهبان گفت:«سد آتش داره نزديک مي شه.»
وميتي با لبخندي گذرا گفت:«ما فقط يک بار زندگي مي کنيم. گروهبان ،يا شايدم…» برندي ديگري براي خود ريخت و بالا انداخت. گروهبان گفت:«قربان هيچ وقت هيچ کسي رو نديده م که مث شما برندي اش رو دستش بگيره .البته جسارتاً عرض کردم قربان.»
سروان ميتي ايستاد تپانچه بزرگ وبلي- ويکرزش را به کمر بست.
گروهبان گفت:«چهل کيلومتر مسير جهنمي در پيش دارين قربان…»
ميتي برندي آخرش را هم تمام کرد وبه نرمي گفت:«… درنهايت، چه چيزي جهنمي نيست؟»
گلوله باراين توپخانه بالا گرفت؛صداي رگبار مسلسلها و دادا داداهاشان به گوش مي رسيد و دراين ميان صداي رعب آور شعله افکنها نيز از جايي درفضا پيچيد. والتر ميتي درحالي که يک ترانه قديمي فرانسوي
[Aupres de Ma Blonde پيش محبوبه موبورم ] را زمزمه مي کرد، از پناهنگاه زيرزميني خارج شد و برگشت به طرف گروهبان وگفت:قربان تو…!
چيزي به شانه اش خورد. خانم ميتي گفت:«همه اين هتلو براي پيدا کردنت زير پا گذاشتم. حالا چرا حتماً بايد توي اين راحتي کهنه قايم بشي؟ چطوري انتظار داري پيدات کنم؟» والتر ميتي با حالت منگي گفت:«يه چيزايي داره نزديک مي شه.» خانم ميتي گفت:«چي گفتي؟ اون چيزي رو که اسمش يادم رفته،گرفتي؟ بيسکويت سگ؟ تو اون جعبه چيه؟» ميتي گفت: «گالش» خانم ميتي:« نمي تونستي توي اون مغازه پات بکني؟»
والتر ميتي گفت:«داشتم فکر مي کردم… گاهي امکان نداره به ذهنت خطور کنه که من دارم به يه چيزي فکر مي کنم؟» خانم ميتي نگاهي به او انداخت و گفت:« وقتي خونه رسيديم يادم باشه برات درجه بذارم.»
از لاي در چرخاني رد شدند که وقتي آنها را فشار مي دهيد، سوت يواش و تمسخر آميزي ازشان بلند مي شود. تا پارکينگ دو بلوک راه بود. دم در دراگ استور محله، خانم ميتي گفت:«همين جا منتظرم باش. يه چيزي رو فراموش کردم. يه دقيقه هم طول نمي کشه.» ولي کارش يک دقيقه بيشتر طول کشيد. والتر ميتي سيگاري روشن کرد. باران درگرفت، باراني همراه با دانه هاي برف. به ديوار دراگ استور تکيه داد و سيگارش را کشيد…شانه هايش را عقب داد و پاشنه هاي پايش را به هم چسباند. والتر ميتي به طرز تحقير آميزي گفت: «لعنت به هرچه دستماله».
پک آخر را به سيگارش زد و آن را به دور انداخت. سپس با همان تبسم محو و گذرا در مقابل جوخه آتش ايستاد؛ شوق و رق وبيحرکت، مغرور و تحقيرآميز، والتر ميتي تا آخرين لحظه حيات، ظفرمند و اسرار آميز باقي ماند.
***********
1-از فرهنگ Collins
Mitty(n)Walter
شخصيتي خيالي که دل به فانتزيهاي بزرگ و پرشاخ وبرگ مي سپارد؛ آدم رؤيايي. (معرف)«يک شخصيت والتر ميتي وار»،«يک عمل ميتي وار».درقرن بيستم وارد فرهنگ زبان شده.ريشه اش به داستان «زندگي پنهان والتر ميتي»(1939)نوشته جيمز تربر برمي گردد. واژه هاي ديگر:
Mitty esque
Mitty -Like
منبع:ماهنامه فيلم نگار شماره ي 11
نقل از: http://rasekhoon.net/article/show/167947/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%8A%D8%AA%D9%8A/