ترس از روانکاو به اندازهی ترس از جن
ژانویه 25, 2012 at 6:37 ب.ظ. 4 دیدگاه
میگویند اجنه از دنیایی هستند ورای ذهنیت ما. داستانهای زیادی دربارهی آنها شنیدهایم. همسایهی کوتاهقدی داشتیم با صدای خیلی زیر که شبهای بیکار تابستان سالهای کودکیام را با داستانهایش شکل داد. داستانهایی سرشار از دلهره و هراس و تعلیق که همیشه ناتمام میماند و ما در شبهای بعد منتظر ادامهاش بودیم گو اینکه داستانهای او هیچوقت پایان نداشت بلکه همیشه شروع ماجرایی ترسناک بود، ماجرایی که چون قصهگو پایانبندی داستان نمیدانست،همیشه ناتمام بود. او فقط در شتاب بخشیدن و حرکت وایجاد تعلیقهای دلهرهآور مهارت داشت. با چشم و دهان باز دوزانو روبرویش مینشستیم و او خیلی ساده انگار که اتفاقی عادی را روایت میکند میگفت: «راستی دیشب جنّا پشت خونهتون عروسی داشتن. صداشونو نشنیدین؟» پشت خانهی ما زمینی بود که ساختمانی در آن ساخته نشدهبود اما اهالی محل اسم آنجا را گذاشتهبودند خرابه. «دیشب تو خرابه غوغایی داشتن… هوووووم چه برنجی دم کردن. هنوز دونههای برنجی رو که رو زمین ریختن هست اگه برین نگاه کنین میبینین» و چه کسی جرات داشت که قدم به خرابهی پشت خانه بگذارد چه برسد به اینکه دانهها را لگد کند و ادامه میداد که «مواظب باشین بچههاشونو لگد نکنین. جنا عادت دارن نوزاداشونو رو زمین می خوابونن و اگه کسی بچهاشونه لگد کنه تا آخر عمر باهاش دشمن میشن و چه داستانهایی داشت از دشمنیهای اجنه با انسان. وخیالهای کودکیام چه فرّار بود وقتی که موجودی را با سر و شکل انسان اما از آتش در ذهن میساختم و هی خراب میکردم تا جزیی به آن بیفزایم یا کم کنم و هیچوقت هم کامل نمیشد.
سالها بعد در تبوتاب اندیشههای فیزیکی این موجودات را فراموش کردم تا بعد به شکلی دیگر دوباره پروندهی داستانیشان برایم گشودهشد. چیزی که از نقل احوال اینوآن دستگیرم شد این بود که علت ترس ما از آنها این است که آنها آگاه به ماورای ذهن ما هستند، به عبارت سادهتر ما از چیزی دچار هراس میشویم که از ذهنیت ما آگاه است و همین ترسی است که نامش را ترس از ناشناختهها گذاشتهایم. کاری به این ندارم که اصلا چنین چیزی وجود دارد یا نه یا منطقی است و غیرآن بلکه از نوعی ترس سخن میگویم. ترس اینکه دیگری ِ داناتر از ورای ما به ما نگاه کند و چیزی را ببیند که خودمان نمیبینیم و این دانایی چیزی نباشد جز آگاهی به ذهنیت ما. او میداند که من به چه میاندیشم و میتواند افکارم را هدایت کند درست مثل یک روانکاو. همیشه به کسانی که به روانکاو مراجعه میکنند با دیدی عجیب نگاه میکنم که چطور میشود به کسی چنین اطمینان کرد و درونت را برایش فاش کرد درحالی که میدانی در همان فاش کردن هم صادق نیستی چون دقیقا همان چیزی را میگویی که او میخواهد، به عبارت دیگر دربارهی خودت همان چیزی را بیان میکنی که او هدایتت می کند در حالی که اصلا آن چیز وجود ندارد یا حداقل به آنشکل وجود ندارد. چون هر کدام از ما هنگام بیان ماجرایی ناخودآگاه یک راوی داستانی هستیم که خاطرات و حوادث ایجادشده را تغییر شکل میدهیم آن را جرح و تعدیل میکنیم و بعد طوری که دلخواهمان باشد – و دراینجا دلخواه روانکاو- به زبان میآوریم یا حتی در خاطرهی خود نگه میداریم. حالا کسی روبرویت نشستهباشد و جرح و تعدیلها با ظرافت و زیرکی او انجام شود و تو خیال کنی که خودت داری اینکار را می کنی. او کسی نیست جز همان جنی که درون یک روانکاو پنهان است. کسی که اغلب بسیار به خود متکی است و با توجه به علمی که از روان انسان به دست آورده انسانها را درقالبهای از پیش دستهبندی خودش میشناسد(عامل دومی که باعث نفرت من از روانکاوها میشود،آنها کسانی هستند که هرگز نمیتوانند انسان تازهای را کشف و تجربه کنند) او هرگز نمیتواند از دایرهی دانستههایش فراتر برود چون به علمش ایمانی خرافی دارد و این علم هم به نظر خودش و هم به نظر بیمار، کافی میرسد. بیمار بیچاره روبرویش نشسته و دارد به خیالات او جان میبخشد در حالی که تصور میکند اینها خیالات خودش هستند.
دریک خانهی قدیمی زندگی میکنیم. شیر آب حیاط چکه میکند. میروم از زیرزمین آچارفرانسه را برمیدارم میگذارم روی اولین پلهی مشرف به حیاط، شیر آب را وارسی میکنم و برمیگردم تا آچار را بردارم و شیر آب را محکم کنم. آچار رفته روی بالاترین پله، گیج به حواسپرتی خود پوزخندی میزنم و میروم آچار را برمیدارم، شیر آب را سفت میکنم اینبار دقت میکنم که حتما روی پلهی اول بگذارم تا بعد در فرصت مناسب ان را سرجایش برگردانم. از پله ها بالا میروم، نیم ساعت بعد پایین میآیم، آچار همچنان روی بالاترین پله است و من دیوانه نیستم، کسی خواسته من فکر کنم که آچار را از همان اول آنجا گذاشتهام. چه کسی در ته ذهن من نشسته؟
ورودی دستهبندی شده در: گاه نبشته ی دمادمیه. برچسبها: ترس های ما،روان کاوی،جن،ذهن،متافیزیک،ماورای ذهن،قصه گو.
4 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید


1.
اردوان وزیری | فوریه 1, 2012 در 9:48 ق.ظ.
سرکار خانم موسوی
مقایسهای جالب و نکتهای بود که کمتر به ذهن کسی میرسد:مقایسهی روانکاو و اجنه. بالاخره معلوم شد آچار را چه کسی روی بالاترین پله گذاشته؟… صدای پای ناشناسی میشنوم با دهانی از آتش و سُمهای سُرخ…..
یا هو
موفق باشید
2.
درخت ابدی | فوریه 3, 2012 در 5:21 ق.ظ.
پایانبندی جالبی داشت.
نمیگم از روانکاو نمیترسم، ولی زیاد با قضاوت کلیت در موردشون موافق نیستم. درسته که گاهی خداگونه و از بالا به آدم نگاه میکنن، ولی عدهایشون هم دیدی عمیق دارن و همدلانه برخورد میکنن، مثل تجربهای منحصر به فرد و دوطرفه. کارهای اروین یالوم همدلی با بیمار بهعنوان انسان رو تایید میکنه. این فقط یه نمونهشه.
3.
ساموئل کابلی | فوریه 8, 2012 در 6:41 ب.ظ.
جنی دارم که وقتی به پیانو گوش می دهد آرام میشود. با چیزهای خاص عاشق می شود. و زیر باران قدم می زند و بیشتر مواقع دیوانه است.
جن درونم که رنگ پوستش بنقش است و چهار چشم دارد خیلی خوشحال شد از حضورتان در وبم.
با افتخار لینکتان کرد
4.
دمادم | فوریه 8, 2012 در 7:12 ب.ظ.
سپاس دوست گرامی. شما هم لینک شدید،امیدوارم باز هم آن جن بارانی را ببینم.