روسپیکان بی‌نام شهر من

نوامبر 12, 2011 at 7:40 ب.ظ. 5 دیدگاه

حاشیه‌ای بر مستند » و عنکبوت آمد» کاری از مازیار بهاری

شاید هر زنی از همان زمانی که هنوز دخترکی بوده و ذره‌ذره با دنیای بزرگ‌سالی و کلماتش آشنا می‌شده به محض شنیدن واژه روسپی و تعریف آن، در ذهن بخشی از خود را یک روسپی بداند. ترس از روسپی شدن،خود‌به‌خود بیان میلی مبهم به تجربه‌ی واژه است. روسپی همیشه جایی در ذهن دختر بچه دارد. او زنی ست که ماتیک غلیظ می‌زند، موهایش را بور می‌کند و به روی مردهای بیگانه می‌خندد. اما کمتر دختر بچه‌ای با یک روسپی به شکل کلاسیکی که در ذهن دارد مواجه می‌شود پس در اندیشه است که مباد او بزرگ که شد روسپی شود و این ترس تا به بلوغ برسد با او هست. بعد از آن هم به او فکر می‌کند. درباره‌ی دیگران و گاه خودش قضاوت می‌کند. هر چه هست این واژه بیشتر از خود روسپی در ذهن او نقش بسته.
حالا شهری را در نظر بگیرید که یک‌دفعه خیابانی به‌خاطر جنازه‌های روسپیان یافت شده در آن‌جا بر سر زبان‌ها می‌افتد. دخترک ناخودآگاه از آن خیابان می‌ترسد. نه فقط از مرد قاتل که از خود روسپیان هم. از دیدن این‌که جنازه‌ی زنی را ببیند گوشه‌ی بیابانی که بعد قرار است خیابان بشود و آن زن، تصویر کلاسیک ذهن او نباشد، یکی باشد مثل خودش یا کسی باشد بسیار ژولیده‌. نام آن خیابان، به یادبود بوعلی سینا و درمانگاه روان_درمانی آن‌جا، شفا بود اما آن خیابان هم، معنای کلاسیک شفا را نداشت. دختر وقتی به جلد کودکانه‌اش می‌رود از مرد یا مردهای قاتل هم می‌ترسد؛ از کجا معلوم که او را با روسپیبان اشتباه نگیرند و این‌که مرد چطور می‌توانسته آن‌هار ا بشناسد اگر به خانه‌اش نمی‌برده؟ و باز ترس کودکی است که به سراغش می‌آید. ترس‌هایی که در حرف‌های درگوشی مادر با خاله‌هایش شنیده وقتی که دور هم بودند و می‌خواستند از آرایش غلیظ زنی که بین آن‌ها نبود غیبت کنند می‌گفتند «چون روسپیان خودش را درست کرده بود» و ترسی دیگر با قدمتی کمتر؛» از کجا معلوم که همه روسپیان آن‌طور باشند و آن‌ها را با دیگران اشتباه نگیرند؟»
دختر بچه‌ی دیروز حالا می‌دانست که واژه مهم نیست مهم اصل کاری است که یک زن را از دیگر زنان متفاوت می‌کند اما وقتی هر صدای خنده‌ای، هر سر بلند کردنی برای نگاه به دیگری هر رنگ پر رنگی بر چهره، ممکن بود دیگران را به اشتباه بیندازد بی‌آنکه بیندیشد خودبه‌خود سرش پایین افتاد، لبخندهایش محو شد و رنگ‌ها از صورتش کنار رفتند اما حالا می‌دانست فقط این هم نیست. مردی که به دنبال زنان راه می‌افتاد از قضا شامه‌ی تیزی در شناخت شکارش داشت که اشتباه نمی‌کرد و این کار هر کسی نیست مگر کسی که شکارش را بو می‌کند اما چه کسی گفته هیچ گرگی شامه‌اش اشتباه نمی‌کند؟ واژه‌ی شکار در این‌جا لزوما به معنای این نیست که آن زنان حتما باید کشته می‌شده‌اند، کشته‌شدن امری ثانوی است این واژه هشداری است به دیگر زنان که از شکارچی پنهان در شب بگریزند. قاتلی که مقتولانش را نزدیک درمانگاه روانی جا می‌گذاشت در هر جا گداشتنی حس سیری‌ناپذیر خود را از مرگ ضعیف به یاد می‌آورد. هر کدام از آن زنان یادآور ضعف بزرگ او بوده‌اند، ضعف انسان بودن و عدم مقاومتشان در مقابل مرگ و کینه‌شان را به دل می‌گرفت.
مهم نیست که او در توجیه کار خودش دلایل مذهبی بیاورد -که با انطباق بر آموزه‌های مذهبی چندان هم روشش غلط نبوده که در این آموزه‌ها ظاهرا راه بر این کار باز گذاشته شده- اما مهم این است که او تا لحظه‌ی مرگ حتی ضعف خود را پنهان می‌کند آن قدر که برمی‌گردد و به خانم خبرنگار می‌گوید «راستی خانم کریمی! می‌دانی اولین زنی را که کشتم هم نام تو بود؟» زن خبرنگار آن لحظه به‌خود می‌لرزد از توهین بزرگ مرد و دختربچه‌ی دیروز فکر می‌کند که مرد حتی در همان مکان مصاحبه هم به ضعفش می‌اندیشیده و در تمام طول مصاحبه قتل او را در ذهن پیاده می‌کرده. به زن فکر می‌کرده عنوان یک روسپی بالقوه و اگر ان‌جا نبود با دست‌های بسته مقابل خبرنگار شاید او هم یکی از قربیانیانش بود و لبخندی کیفور بر صورتش می‌نشیند وقتی که لحظه‌ی جان کندن را مجسم می‌کند و دختربچه فکر می‌کند که حدسش درست بوده، هر زنی در نظر او و هزاران قاتل خاموش چون او یک روسپی بالقوه است و حذفش ممکن و باز همان ترس لعنتی به سراغش می‌آید.
مرد البته پیش ازین ماشین کشتار بوده. شاید این حرف درستی باشد که جنگ خصوصیات پنهان انسان‌ها رو می‌کند و مردی که در جنگ می‌کشته بعد از جنگ با خاموش شدن ماشین کشتارش، مغزش مختل شده اما این‌ها ارتباطی به آن دختربچه‌ی دیروز ندارد که هم‌چنان از پانهادن به محله‌ی قتلگاه زنان می‌ترسد چرا که می‌ترسد در میان آن چهره‌ها، چهره‌ی خودش یا آشنایی را بیابد. او حتی ازین فکر خود هم می‌ترسد،از چهره‌اش، از زن بودنش، از زیبایی- اگر زیبایی یکی از مشخصه‌های شناخت قاتل‌ها باشد- از فاش شدن خودش و به هزارتوی درون می‌خزد. چون او همیشه یک مقتول بالقوه است و در ذهن کسی که از کنارش می‌گذرد و حرفی را در هوا می‌پراند که می‌تواند قاتل بالقوه‌ای باشد، حتی اگر او هیچ نشانه‌ی کلاسیکی نداشته باشد، حتی اگر حالا دیگر نشانه‌های کلاسیک بی‌رمق شده‌باشند و حتی اگر او در ذهن خود گاه‌به گاهی به آن واژه اندیشیده‌ باشد، واژه‌ی شلاق‌زن که سعی می‌کنیم کمتر بر زبانش آوریم چون از کلمه وحشت داریم بس که واژه‌ی روسپی ،بار سنگین اتهام را بر خود حمل می‌کند و دختربچه می‌اندیشد کاش زن بودن چنین گناه بزرگی نبود و این واژه نه چنان مهیب و غیرمعمول.

ورودی دسته‌بندی شده در: نقد و نظر, این سو و آن سو. برچسب‌ها: .

دوازده کوتوله ساکت سیرسه

5 دیدگاه مال خود را بیافزایید

  • 1. منصوره  |  نوامبر 13, 2011 در 10:03 ق.ظ.

    شاید بهتر باشه همون عنوان عامیانه رو بکار ببری تا زشتی و بار منفی این واژه- صفت رو نشون بدی. طنین واژه ی جنده یا فاحشه به مراتب منفی تر از واژه روسپی است و وحشتی که اتصاف به این صفت ایجاد می کند به مراتب بیشتر است. بار منفی این دو واژه نیز با هم تفاوت دارد. روسپی واژه ای نسبتن علمی برای دسته بندی کردن زنانی است که خودفروشی می کنند و در زبان و گویش روزمره جایگاهی ندارد چه رسد به عنوان یک فحش یا اتهام یا متصف کردن کسی به این صفت.

    پاسخ
  • 2. درخت ابدی  |  نوامبر 13, 2011 در 10:19 ب.ظ.

    هنوز ندیدم فیلم رو.
    این نوع قاتل زنجیره‌ای رزمنده و مذهبی واقعا دست‌پرورده‌ی همین‌جاس. فقط کافیه به ظاهر و مرام اونایی که دارن نهی از منکر می‌کنن توجه کنیم.
    من که از خوندن جمله‌ی قاتل به خبرنگار تنم لرزید، وای به حال اون طفلک. فکر کنم کارگردان عمدا این خبرنگار رو انتخاب کرده.

    پاسخ
  • 3. navid  |  نوامبر 18, 2011 در 7:31 ب.ظ.

    چقدر ترس و وحشت و بیم نهفته و عیان داریم

    پاسخ
  • 4. مینا  |  ژانویه 13, 2012 در 4:03 ب.ظ.

    دو خط اولش را خوندم و ول کردم خیلی مطلب سطحی بود یکم مطالعاتتون را بیشتر کنید که عمق مطالب بیشتربشه!

    پاسخ
    • 5. دمادم  |  ژانویه 13, 2012 در 6:31 ب.ظ.

      چه خوب که با خوندن دو خط مطلب به عمق و سطح مطلب پی بردین و تازه پرچمم برداشتین و راهنمایی میکنین به راه راست. این سریع درکی و حس مسئولیت رو میشه کمی توضیح بدین دیگران هم یاد بگیرن؟

      پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این نوشته را دنبالک کنید.  |  از راه آراِس‌اِس در دیدگاه‌ها مشترک شوید


برترین مطالب

آرشیو ماهانه

خوراک‌ها

Blog Stats

  • 27,873 hits

RSS دویچه وله

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.