دوازده کوتوله ساکت
نوامبر 7, 2011 at 4:31 ب.ظ. 4 دیدگاه
غیر از اینکه مدتهاست پیرزن خواب نمیبیند، حالا عروسکهایش را هم ندارد و از آن مرد جلوی هتل که همیشه با دسته گلی در دست، مضطربانه قدم میزد خبری نیست. از وقتی آخرین دسته گلش را به پیرزن فروخت و پیرزن شرمنده از اشتباه خود شد، دیگر خبری از مرد نشده. تا مدتها، هفتهها و ماهها کار پیرزن این بود که بنشیند پشت پنجره و ببیند که مرد کی برمیگردد تا گلهایش را بفروشد. حالا میدانست که گلها را برای تقدیم کردن به او دست نمیگرفته اما دلش میخواست مرد باشد همانجا، همان گوشه و مشغول فروختن گلهایش و پیرزن بداند که هست اما مرد رفته بود و در کادر پنجرهی او نبود. شاید در خیابانی، زیر پنجره یا پلی دیگر داشت گلهایش را میفروخت یا از این شغل دست کشیده بود. پیرزن هیچ نمیدانست اما کمکم داشت عادت میکرد که خودش را پشت پنجره، زیاد معطل نکند. در همان مدت کوتاهی که مرد بود پیرزن تغییرات زیادی کرده بود. لباس پوشیدنش فرق کرده بود و سرزندهتر بود، حالا هم که مرد نبود، به گذشته برنگشته بود، نیروی تازهای که در خودش احساس میکرد، همچنان بود هر چند اوایل، انتظار کشنده بود تا بالاخره به انتظار کشیدن عادت کرد و بعد یاد گرفت که یادش باشد باید منتظر باشد اما منتظر چهکس یا چه چیزی را نمیدانست و برایش مهم هم نبود تا به آن فکر کند. حالا سرگرمی دیگری داشت. مدتی بود که متوجه پاییز شدهبود. یادش نبود، آخرین پاییزی را که دیده، چه زمانی بوده ولی حالا داشت رنگها را میدید و زرد شدن رشک برانگیز درختان سبز را که خم به ابرو نمیآوردند و پیری باشکوهشان را جشن میگرفتند و چون عادت کردهبود پشت پنجره بنشیند، مدام نگاهش به درختان چنار جلوی ساختمان بود که روز به روز کم برگتر و زردتر میشدند و خیال میکرد نگاه پرسشگرشان به اوست. از اتاق روبرویی صدای ترانهی ضعیفی میآمد که کسی غمگین و آرام درباره مهتاب میخواند. پیرزن گوش خواباند. آن لحظه، آن صدای ضعیف زیباترین ترانهای بود که به عمرش میشنید و میخواست زمان همانجا متوقف شود و همسایهی اتاق بغلی هرگز آن صدا را خاموش نکند تا راه به صداهای دیگری باز شود اما صدا قطع شد و صدای صحبت کردن مردی با گوشی تلفن شنیده میشد. مرد بلند بلند حرف میزد و تمام حواس آرام پیرزن را آشفته میکرد. دوباره رفت پشت پنجره و بیدلیل بیرون را نگاه کرد. فکر کرد که «هنوز منتظر است؟» میدانست باید از آنجا برود. یا خانهای برای خودش اجاره کند یا به مسافرخانهی دیگری برود. ماندنش در اینجا زیاد شدهبود و زمان رفتن رسیده بود. اما خوب میدانست که نمیتواند از آنجا برود، حداقل نمیتواند خیلی دور شود باید همان نزدیکیها باشد با اتاقی که پنجرهای رو به خیابان داشته باشد برای مرد گلفروشی که دیگر نیست.
میترسید دراز بکشد. ترس که نه، تجربهی تازهای به سراغش آمدهبود که تا سرش را میگذاشت روی بالشت و منتظر میشد تا خواب سراغش بیاید،درست وقتی که نزدیک بود به دنیای خواب فرو رود، هزاران تصویر ریز و ابتدا لغزان شکل میگرفتند که مدتی ورجه ورجه میکردند و بعد هر کدام حالتی به خود میگرفت. دوازده کوتوله بودند. شبیه ماکتهای چوبی با همان رنگ چوب و هر کدام به شکلی. یکی سرش بزرگ بود یکی دستهایش و هر کدام به شکلی و همه با هم اما متشخص از هم. میآمدند و بعد که ورجهورجه کردنشان تمام میشد ثابت میایستادند و به نوبت نگاهش میکردند. گاه سر و گردنی کج میکردند یا لبخند و شکلکی هم در میآوردند. هنوز زبانشان را نمیدانست و آنها هم زیاد حرف نمیزدند اما بودند همانجا تا خود صبح بودند تا پیرزن حضورشان را نادیده میگرفت و به خواب میرفت. یکبار فکر کرد شاید این شکل دیگری از همان عروسکهای به خواب رفتهاش باشند که به زور از خود جداشان کرد. دوست نداشت اینطور باشد آنها فقط عروسک بودند و از آن مهمتر تا وقتی که بودند زندگیاش نه رنگ داشت نه صدا و نه انتظار. غلتی زد و شانه به شانه شد. صورتها باز روبرویش بودند و اینبار لبخندی مصنوعی میزدند.
———————————————————–
پ ن : از مجموعه پیرزن و عروسک ها. ش14
ورودی دستهبندی شده در: پیرزن و عروسک ها. برچسبها: .
4 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید


1.
رضوانی | نوامبر 7, 2011 در 6:45 ب.ظ.
دلم برای این پیر زن تنگ شده بودها
2.
دمادم | نوامبر 7, 2011 در 7:49 ب.ظ.
دارد جوان میشود انگار آقای رضوانی. معلوم نیست چرا.
3.
درخت ابدی | نوامبر 9, 2011 در 6:10 ب.ظ.
داره به دنیای بیرون توجه میکنه و این توجه باعث تغییرش میشه.
4.
navid | نوامبر 11, 2011 در 5:05 ب.ظ.
سلام.پیر زن هم در انتظار موهایش سفید شد ولی هنوز امیدوار هست. شما همیشه قدمتون مبارک هست و نظرتون هم صائب خوشحال شدم بعد مدتها دیدمتون البته من دورادور میخونمتون. داشتم فکر میکردم که بهتون باید بگم ما اجناس لوکس میفروشیم در وبلاگمون و شما طلا. هر کسی نمیتونه طلا بهره. واسه همون فروشگاه ما پر رونقه فعلآ