چشم اسفندیار و پاشنهی آشیل
آگوست 8, 2009
در فرهنگ ایرانی ، اسفندیار نماد خرد است و نقطه ضعف او چشمهایش. هر چیز را نقطهضعفی ست و حتی اگر ماندگارترین باشد ، اگر اسفندیار باشد چشمش و اگر آشیل ، پاشنهاش . چشم مهمتر است یا پاشنه ، به عبارتی دیدن یا رفتن ؟ و اگر اسفندیار نقطهضعف خود را به میدان حریف پرتاب کند چه ؟ اگر از ضعف خود چنان استفادهای برد که رستم نه تنها با جادوی سیمرغ از پس آن بینایی برنیاید که خود مجبور شود چشم بر ضعف حریف ببندد و گوش به نصیحت جادوی زال ببندد.
اما چگونه میشود که از ضعف ، قدرت پدید آورد آن قدر که این قدرت تبدیل به نقطهضعف حریف شود ؟ نقطهضعفی که خود به خود تحمیل شود به سوی آن که چشم را نشانه رفتهاست؟
در طول سالیان متمادی روشنفکران و هنرمندان به اشکال و بهانههای گوناگون ، سرزمین مادری خود را ترک کردند و در دیار غربت رحل اقامت افکندند ، گاه دستهدسته و گروهی و گاه تکتک . برخی به دلایل سیاسی و آزار و اذیتهای حرفهای و برخی صرفا به قصد مهاجرت و برای یافتن مجالی بر پرواز هنر و اندیشهشان . با این همه اما چه آنها که به خواست خود رفتند و چه آنها که مجبور به رفتن شدند در یک واژه مشترک بودند ، واژهای به نام تبعید و در هر دو شکل،چه تبعید خودخواسته و چه فرد مجبور به تبعید، هیچگاه به نسیان سرزمین مادری دچار نمیشود چه همواره به یاد دارد که به اجبار جلای وطن نموده و خاصیت تبعید ، پررنگ شدن نوستالوژی وطن است و این چنین بود که ایرانیان رفته به آن سوی مرزها ، نشانههای ایرانی بودن خود را چون تکه رنگی به یادگار مانده از وطن در سرزمین جدید منتشر کردند و آنجا را تبدیل به وطن کوچکی برای خود نمودند با نشانههایی از سرزمین مادری . آنقدر که در برخی کشورها ، شهرها یا محلاتی به نام منطقهی ایرانینشین معروف شد ، همانطور که مناطقی با نام چینیها که بیشترین تبعید شدهها را در سراسر دنیا دارند ، معروف گردید .
سوال این است چرا روشنفکران – اسفندیارهای ما – از اینجا رفتند ؟ پاسخ روشن است ؛ اگر اسفندیار را نماد خرد و بینش بدانیم و اگر آنها که رفتهاند با بار نمادی از اسفندیار رفتهباشند ، برای محافظت بیناییشان از تیر جادویی رستم رفتند و اگر بخواهیم صریحتر سخن بگوییم بازهم پاسخ همان است ؛ رفتن به جایی که بینش و توانایی دیدشان در فهم و درک مسائل تبدیل به موضوعی برای رنجش – بخوانید نقطه ضعف – آنها نشود ، گناه آنها چون اسفندیار بیناییشان بود و بینایی نقطهیضعفشان شد آنقدر که به جای ایستادن تا فرو نشستن تیر بر چشم ، سرزمین مادری خود را ترک کردند و به ظاهر به جایی روند که بیناییشان به کار ساکنان اصلی سرزمینی که بدان کوچ کردهاند نیاید و رفتند .
خوشبختانه نقطه ضعف ایرانی به پاها و گامها مربوط نمیشود و پاشنهها توان رفتن داشتند و بدین ترتیب اسفندیار ایرانی در گوشه و کنار جهان تکثیر شد ، نگاهها به سوی هم آمدند و فضای پیرامونشان رنگ اندیشهی آنان را به خود گرفت.
حالا آنها نیستند ، در اینجا در سرزمین مادری اسفندیارهایی که رفتهاند سرنیزهها باز به تقلا درآمدهاند و نه تنها نشانهشان به سوی چشمهای معدود کسانیست که ماندهاند بلکه چنان که خاصیت جدال است ، این تیرها همه را در برگرفته ، خانوادهها عزادار شدهاند و گروهی به خونخواهی برخاسته رخت سیاه به تن کرده و در عزای از دست رفتن آمالشان به تاریخ رجعت کردهاند ، آن دم که خراسانیان به خون خواهی سردار خراسانی سیاه پوشیدند و از خونش نگذشتند ، اما چون گذشتهی عزادار خویش صدایشان برای رسانیدن به گوش دیگران رنجور و ضعیف است . آنها که ماندهاند نقطه ضعفشان چون آشیل پایشان است ، یا توان رفتن نداشتهاند و یا میل بدان را اما حالا این پاها در گل فرورفته تا پاشنهی ضعیف را از تیررس تیرهای حریف دور نگه دارد و همین مردم اینجا پا در گل وطن مانده حالا دارند می بینند که روشنفکرانشان – آن ها که زمانی بیتفاوت از کنارشان گذشتند و اندوهشان را چنان که باید درنیافتند – چگونه صدایشان شدهاند در جهان . آن ها چشمهایشان را که تا بودند نقطهضعفشان شده بود – راستی چرا نمادها در فرهنگ ما چنین هولناک معنا می یابند؟- تبدیل به نقطهضعف حریف کرده تا صدای آشیلهای سرزمینشان را به گوش نهادهای حقوق بشری ، انسانهای آزاده و تمام کسانی که دلشان برای انسانیت می تپد برسانند .
چشم از دیدن خسته نمیشود و اسفندیار از نگاه . حالا روشنفکران ما دور هم جمع شدهاند و دارند ذره ذره تاثیر نگاه سوزناک خود را بر مردم سرزمینی که زمانی از آن رفتند اما هرگز فراموشش نکردند می شنوند . آنها را به سرزمینهای دور تبعید کرده بودند تا نگاهشان به سوی مردم نشانه نرود اما حالا همین نگاه و با استفاده از خاصیت دوری و تبعید تبدیل به نقطه قوتی شده که می رود تا حریف را ذره ذره زمینگیر کند . چشمهای ما ، اسفندیارهای نگاه همیشه جلوتر از مردم سرزمین مادریشان و گاه پیش از آن که صدای آهشان بلند شود زبان آنها شدهاند و یاریگرشان . آنها رنج تبعید خودخواسته یا اجباریشان را به رنجی برای حریف که در شطرنج قدرت همواره با سفید شروع کنندهی بازیست ، تبدیل کردهاندو حریف از این نقطه ضعف هراسان است او که در طول سالیان سال و در کوچ اجباری اصحاب بینش و خرد بر این گمان بود که تا همیشه از دردسرهای نوع نگاه آنها که گاه لقب دگراندیش هم می گرفتند - راحت خواهد بود ، حالا میبیند که آن چشمها آمدهاند ، درست روبرویش ایستادهاند وبا نگاه خیرهی خود او را به بازی گرفتهاند ، برای اسفندیار ، مات شدن حریف مهم نیست ، مهم زمین گیر کردن قلعههای آنهاست .
گفتگوی مسعود بهنود باابراهیم گلستان را اینجابخوانید .
Entry Filed under: این سو و آن سو, نقد و نظر. برچسبها: روشن فکران.
25 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1.
برگ پارسی | آگوست 8, 2009 at 5:55 ب.ظ
ممنون از لطف شما
نوشته های تو هم خواندنی و مفید است
بـا آرزوی آزادی
نوشتن در آزادی
2.
mehrdad2 | آگوست 8, 2009 at 6:02 ب.ظ
سلام.چی باید گفت.خوندم و هزاران تصویر در ذهنم نشست وسکوت را بیشتر می پسندم تا خوابهای مشوش این روز ها وشبها را.
3.
زهرا عبدی | آگوست 8, 2009 at 7:35 ب.ظ
سلام محبوبه جان
این روز ها تفکر نابی در کف همان خیابان ها که به طعنه از آن یاد کردند ، در جریان است . دو چشم برداشته ام و دو دیگر در جیب نهاده ام و برای دیدن می روم . راه می روم و از تنفس حقیقت فیش برداری می کنم . نقد هایی زنده و ناب در کف خیابان ها می لغزند و من سعی می کنم ماهی گیر خوبی باشم . این چنین تجربه ای را هر چند سال یکبار می توان شکار کرد . فکر می کنم دیدن که به خوبی ذخیره شد سیل نوشته ها جاری خواهد شد و این جریان را سر باز ایستادن نیست .
محبوبه جان پرم از دیدن ، پر و دلم برای نوشته هایت تنگ شده بود که بسیار لذت بردم . قلمت توانایت پر تپش باد که همه ی هراس کوران از این تیر آگاه است که راست بر هدف می نشیند ، راست .
4.
arvin | آگوست 9, 2009 at 12:42 ق.ظ
سلام سلام
خوبي من آپم
5.
يه غريبه | آگوست 9, 2009 at 6:22 ق.ظ
سلام – تعبير بسيار زيبايي بود از روشنفكران به چشم اسفنديار
6.
عباس | آگوست 9, 2009 at 3:54 ب.ظ
سلام
مصاحبه با گلستان رو در بی بی سی فارسی دیدم. حاوی نکات درخوری بود و شنیدنی و البته در اینجا خواندنی.
شعر مورد اشاره تون رو خوشحال میشم اگر زحمت بکشید و برام بگذارید.
در ضمن با اجازه لینکتون کردم تا زودتر و راحتتر به خواندن مطالب ارزشمندتون بیام.
سپاس.
7.
فرزانه مهران | آگوست 10, 2009 at 3:06 ب.ظ
محبوبه جان تعبير وتشبيه بسيار به جايي داشتي..حقيقتا از خواندن نوشته هايت لذت ميبرم..گاهي فكر ميكنم كاش ميشد چشم انداز زيباتري براي اين ديدن ها ساخت..گاهي فقط گاهي خيلي خسته ميشويم..اما نميشود بست اين پنجره را ..ياد چشمهاي ندا افتادم..دلم گرفت..
8.
ش.ا | آگوست 11, 2009 at 3:38 ب.ظ
سلام می داند که به خوبی آگاهید که جمع کثیری از متفکرین و اندیشمندان بی ادعایی د عرصه هنر و ادبیات داریم که علیرغم آن که چهره های شناخته شده ای هم در عرصه ادبیات و هنر بودند . در کشور ماندند و در میان مردم و در ارتباط تنگاتگ با آنها ماندند به خلق اثر و آفرینش ادامه دادند و از قضا سرنیزه ها آنها را بیش از دیگران در تنگنا قرار می داد . آنها ترجیح دادند که بروند و نان پیشینه خود را بخورند و کمتر هم توانستند آثاری ارزشمند بیافرینند . کسانی نیز چون شاملو و احمد محمود و مهرجویی و. . . . . . ماندند و آثار ارزشمند دیگری آفریدند
9.
goalpesar | آگوست 11, 2009 at 4:03 ب.ظ
گاهی وقتها می مونم که چطور مسیر داستان های شاهنامه خود به خود ما ایرانی ها رو طرف اسفندیار یا سهراب یا بقولی مقابل رستم، کسی که ناجی ما قلمداد می شه قرار می ده، فکر نمی کنم اینجا مجال بحث در مورد دلایلش باشه، فقط می خواستم اشاره کنم در گیرایی و مفهوم این متن زیبا شکی نیست اما از نظر من بر پایه های تمثیل به جایی بنا نشده با اینکه بهترین استفاده از داستان و نمادهاش شده اما نتیجه قربانی هدف شما شد. قبول دارم که این ایراد اصلاً ممکنه وارد نباشه و بهانه گیری محض قلمداد بشه از اونجایی که منظور این سخن چیز دیگری هست اما به نظر من حتی در این موضوع هم سیمرغ، رستم و جادوی زال همراهان ما هستند.
ببخشید اگه خیلی حرف زدم،
موفق باشید ^^
10.
دست خيال | آگوست 11, 2009 at 4:24 ب.ظ
سلام
تعبير زيبايي بود و زيباتر نتيجه و نكته اي كه گفتي.اين روزها تقريبا مي شود گفت از همه جهات داريم اتفاقي نادر را تجزبه مي كنيم:
ظلمي كه كم نظير است … مقاومتي كه بي نظير است … شجاعتي كه كم ديده ايم … فراگير بودن كه آرزويش را داشته ايم … و بازتابي جهاني كه اگر نبود به مدد هموطنان در تبعيد ميسر نبود نمي دانم بابن ظلمهاي نادر بگريم يا بابت وحدت بي نظير خوشحال باشم؟فقط اميدوارم ظلم پايان يابد و وحدت همچنان برقرار
11.
باران سپید | آگوست 12, 2009 at 9:44 ب.ظ
سلام از قول کوروش صفوی می نویسم:
هر موجودی که از اسید نوکلئیک تشکیل شده باشد دو کار بیشتر نمی تواند انجام دهد، یکی انتخاب است و یکی ترکیب. و این ترکیب ها و انتخاب ها او را به خلاقیت می رساند که نمونه بارز این خلاقیت ها در ساخت پدیده های اسطوره ایست. مثلا انسان همیشه دوست داشته روئین تن باشد ، بعد می آید و اسفندیار را می سازد که همه جا می رود ، همه را می کشد و کشته هم نمی شود . یعنی تکلیف هیچ کس با او روشن نیست! بعد در بعضی مواقع یادمان می رود که این را خودمان ساخته ایم ، پس ، از آن می ترسیم و گرفتارش می شویم. در شاهنامه هم فردوسی باید یک جوری از شر اسفندیار راحت بشود وگرنه او رستم را می بندد… آخر روئین تن است دیگر! ( و ادامه داستان را که خودتان بهتر می دانید ) اما نمی دانم اسفندیار اندیشمند چرا آن جا مغزش تهی می شود که همین طور با حدقه ی باز می ایستد که از آن طرف تیر دو شاخ را بزنند!!! خب چون اگر نزنند آدم گرفتار می شود. یعنی باید طوری از شر این اسطوره راحت شد دیگر…
موفق باشید.
12.
محبوبه میم | آگوست 13, 2009 at 1:33 ب.ظ
به نظرم در داستان ، اسفندیار نمی داند که رویین تن است یا حداقل نمی داند که چشم هایش این ویزگی را ندارد . به هر حال موضوع صحبت نه بر سر روئین تنی که بر سر استفاده از ضعف و تبدیل به آن به قوت است . نگاهی که البته نه ضعف که تبدیل به بهانه ای شده برای فشار آوردن به فرد صاحب نگاه . ورنه رستم و اسفندیار هر دو اسطوره اند و این که داستان بالاخره باید یک جایی تمام شود درآن حرفی نیست ، حرف بر سر کارکرد فرهنگی اسطوره ها ست .
13.
رضا | آگوست 13, 2009 at 4:22 ب.ظ
من با شاملو و شعراش مشکل دارم…ولی در مورد روشنفکری
خوب نوشتی…
راستی ما هم در مورد مطهری و پسرش و شریعتی بروزیم
14.
ARviN | آگوست 14, 2009 at 12:31 ق.ظ
سلام خوبي
خوشي
چي خبرا من آپم البته توي وب جديدم
باي
http://fesgheli.wordpress.com
15.
برگ پارسی | آگوست 14, 2009 at 8:04 ق.ظ
محبوبه نازنین ممنون
به روزنامه کثیف کیهان در یتون روزنامه ها لینک داده شده
کیهان که خبرگزاری نیست تا در لینک های خبرگذاری ها بیاید
ارادتمند همیشگی
16.
روایت پارسی | آگوست 14, 2009 at 8:33 ق.ظ
درود
وبلاگ خوب شما هم به پیوند های دوستان من اضافه شد.
از شما دعوت می شود تا با نقدی بدون رودروایسی بر داستان حمید بابایی ما را مفتخر نمایید
17.
محمدرضا | آگوست 14, 2009 at 8:53 ق.ظ
سلام
کلا اساطیر ما به جز خشونت چیزی به یادگار نگذاشتند!
من زیاد با این عنعنات ملی آبم در یک جوب نمی رود.
اما خب برخی هم ماندند و خوب ماندند مثل محمد قائد. ذره ای کیفیتشان کم نشده بل بیشتر نشده. عیب شان که البته مقصر هم نیستند گمنامی شان است.
18.
محبوبه میم | آگوست 14, 2009 at 3:21 ب.ظ
صحبت بر سر آن ها که ماندند و خوب هم کردند که ماندند نیست ، حرف بر سر آن ها ست که رفتند و حالا در آن گوشه ی دنیا بیشتر به دادمان می رسند چون دستشان و زبانشان بازتر است .
19.
مجید سوادکوهی | آگوست 15, 2009 at 7:34 ب.ظ
سلام دوست
عزیز خواندمتان و لذت بردم
پیروز باشید
20.
جشنواره ای برای داستانک های جنگی | آگوست 17, 2009 at 7:04 ب.ظ
کانون ادبی پرشین بلاگ با همراهی کانون هواداران پرشین بلاگ و دبیرخانه جشنواره مجازی دفاع مقدس، اقدام به برگزاری جشنواره داستانک جنگ با موضوعات زیر نموده است.
خبر جدید:
یک هفته از شروع جشنواره گذشته است. و تا پایان جشنواره مهلت زیادی نمانده است.
موضوعات جشنواره:
1- جنگ و مقاومت
2- شهدا و رزمندگان و جانبازان
3- خدمت سربازی
علاقمندان برای شرکت در این مسابقه می توانند از دو طریق زیر عمل نمایند.
یک) لینک داستان خود را در بخش نظرات وبلاگ زیر قرار دهند.
http://jangfest.persianblog.ir
دو) از طریق ای میل jangfest@gmail.com داستان های خود را برای جشنواره ارسال نمایند.
مهلت ارسال آثار:
مهلت ارسال آثار از روز چهارشنبه 14 مرداد ماه لغایت ابتدای شهریور سال 88 می باشد. هر نویسنده می تواند حداکثر دو اثر در هر بخش به طور مجزا ارسال نماید.
نکاتی در مورد مسابقه:
برای تنوع بیشتر مسابقه را در دو بخش زیر برگزار می نماییم.
یک) داستانک هایی با حجم کمتر از 88 کلمه. در این بخش نیازی به وجود روایت و دیالوگ در داستان ها نیست.
دو) بین 89 و 313 کلمه. داستانک هایی که با این حجم ارسال می شوند، حتماً باید دارای روایت و دیالوگ باشند.
یک سوم آثار بعد از داوری اولیه به جشنواره جنگ ارتش جمهوری اسلامی ارسال خواهد شد. http://hamaseh30.ir
21.
فریبا | آگوست 18, 2009 at 7:14 ق.ظ
سلام و ممنون از اینکه گه گاه سری به ما می زنید. مطلبتان را خواندم و نمی دانم چه شد که یادِ بخشی از شعر پایانی نمایش نامه بیضایی افتادم:
ما کارگرانِ نمایشیم
نشسته در ردیف اول تهمت
از تیره ی آن مرغِ دانه بر
که در عروسی و عزاش هردو سر می بُرند.
22.
فرزانه | آگوست 19, 2009 at 5:53 ق.ظ
سلام
نمی توان قضاوت کرد آنها که ماندند خوب کردند یا آنها که رفتند انتخاب آنها هر چه بوده در ظرف زمان و مکان خودش و برای خودشان بوده اینکه اکنون چه می کنند مهم تر است
برای من هم تلاش کسانی که دیگر اینجا نیستند اما برای تکه ای از وطن که با خودشان دارند قدمی بر می دارند شعری می گویند حرفی می زنند قابل احترامند
اما ماندن در فضای استبداد و نفس کشیدن در جایی که نفس هایت را هم می شمارند جنبه هایی از خلاقیت را در هنر مندان و روشنفکران بیدار می کند که شاید در فضای آزاد بروز نیابند
بسیاری از هنر مندانی که مانده اند و هم چنان در این تنگنا خلق کرده اند زیر تیغ سانسور از این لبه به آن لبه پریده اند هم بسیار ارزشمند و قابل ستایش اند چه بسا توان رفتن هم داشته اند اما به اختیار خویش نرفته اند
23.
navid | آگوست 19, 2009 at 8:03 ب.ظ
بله همینطوره که این همه رفتارها و عملکردهایمان غیر قابل پیش بینی و باور است .
24.
توحید | آگوست 20, 2009 at 11:13 ق.ظ
رنه شار: روشنبینی نزدیک ترین زخم است به خورشید.
تشبیه تان عالی بود.موفق باشین.
25.
محمد صادقی | آگوست 20, 2009 at 2:10 ب.ظ
سلام
این یادداشت را پس از گفت و گوی بهنود با ابراهیم گلستان نوشته ام:
http://www.etemaad.ir/Released/88-05-17/260.htm