نه گابيك ! اينجا نه !

نوامبر 17, 2008

elo5rmucbl18dj3vrf4p.jpg

گابيك ؛ سگي ست كه به دنبال يادهايش مي دود و هر جايي كه مي‌رسد خراب‌كاري مي‌كند حتا روي پله‌ها و صاحبش را از دست خود به تنگ مي‌آورد اما در سگ دوزدن‌هايش به دنبال يادها خود را مي‌يابد .

 

… گاه انبوه كلمات‌ست كه بر آدم آوار مي‌شود و امان از اين يادهاي بي‌پير كه با كوچكترين تلنگري آماده‌ي برآمدن از اعماقند  و بيرون مي‌آيند و خانه مي‌كنند در همان جايي كه هستي و همين آمدنشان كافي‌ست كه زمان و مكان فراموش شود ، در پي يادي بدويم و ياد چون غباري در هوا محو كه شد،  تنها همان لحظه بماند با كلماتي كه رام نمي‌شوند . هر وزش نسيمي ، هرتكان‌خوردن برگي، يك كلمه، يك لبخند يا ديدن چيني بر پيشاني يكي _ ناشناس حتا _ كافي‌ست كه ياد بكشاندت به دنبال خود و حسرت بخوري ، حسرت كلماتي را كه نداري . كلماتي را كه زماني مارسل پروست  در اتاق دربسته‌ي خودش كه گفته‌اند دور تا دورش را براي غلبه بر صداي اطراف با پشم شيشه گرفته‌بود و در جهاني از تخيل و كلمات ، يك يكي يادهايش را مي‌ساخت ، در جستجوي زماني كه از دست رفته بود .

اما اين كلمات، كلمات اين يادها كه مرا فرومي‌برند در خود ، حروف مغشوشي دارند . خواب مي‌بينم ، انگشتم در شماره‌گير يكي از اين تلفن‌هاي قديمي‌ست كه با چرخش خود ، شماره را تعيين مي‌كند و دارم با صدايي –  صداي آشنايي درآن‌سوي خط – حرف مي‌زنم ، حروفي كه از حرف‌هاي خودم درذهنم مي‌آيد در خواب، رديف حروف انگليسي و عربي درهم است ؛ جي ، قاف، آر، اچ و … و با هم صدايي مثل ” غار” (!) شايد توليد مي‌كنند . بيدار مي‌شوم ، چيزي از خوا ب در ذهن نمانده ، تنها حروف زباني غريب و ناآشناست  كه در سرم مي‌پيچد و تصويري به خاطر نمانده ، تنها يادي مبهم كه جستجوي آن مثل دويدن در غبار ست به دنبال تك غباري .

مي‌گويم : تخيل را نمي‌شود كاريش كرد ، به دنبالش مي‌دوم ، مي‌دويم و اين تنها چيزي است كه من در آن آزاد ي مطلق دارم .

مي‌گويد: تخيل ، بله ! ولي لازمه‌ي نوشتن فقط اين نيست ، و تا تخيل به كلمه و بعد به واقعيت كه همان نوشتن باشد درآيد ، راهي دراز در پيش دارد .

مي‌گويم : اين‌ها همه درست ، آن راه دراز تكنيك هم هست ، خواننده هم هست و صنعت نشر و چه و چه ، اما من هيچ‌كدام را ندارم و يكي را دارم وبه همان يكي هم ايمان محض .

مي‌گويد: تا ببينيم كه كلمات چطور مهار مي‌شوند؟!

و من مي‌بينم كه نمي‌شوند ، تنها يادهايي مي‌شكفند، كه مي‌آيند ، مي‌روند و رويايي‌ست  كه به دنبال آن يادها كشيده‌مي‌شوم  به ناكجا آباد . مسافر سرزميني نامعلومم لابد كه رويايي چنين ظاهر مي‌شود :

” يك انگشت جداشده به شكل تكه‌اي گوشت و بزرگتر از اندازه‌ي معمول ، يك قفس و در آن يك جوجه مرغ و يك جوجه خروس كه خروس به شدت كوچك و نحيف مي‌شود ، يك لحظه چهره‌ي مادر كه از لاي ميله‌هاي نرده‌مانندي دارد دنبال چيزي مي‌گردد با نگاه و آدم‌هاي مختلف كه به شكل بي‌نظمي وارد و خارج مي‌شوند . “

اين‌ها اجزاي صحنه‌ي خوابي هستند كه در يك شب دو سه بار تكرار مي‌شود و بيشتر به اجزا وعناصر نقاشي‌ها ي اسپهبد شبيه بود تا خواب .  


پ ن: در ” همنوايي شبانه ي اركستر چوب ها “ - رمان رضا قاسمي،  راوي ، سگي ست استحاله شده به نام ” گابيك”. راويـ داستاني كه داستان نيست . مثل خواب هايمان ، مثل خود زندگي .      

 

Entry Filed under: نقد و نظر. برچسب‌ها: .

37 Comments Add your own

  • 1. کافه برفی  |  نوامبر 17, 2008 at 9:17 ب.ظ

    سلام تبریک می گم واسه سایت جالبتون . اگه دوست داشتین توی کافه برفی منتظرتون هستم . فکر کنم براتون جالب باشه

    پاسخ
  • 2. نوید  |  نوامبر 17, 2008 at 9:30 ب.ظ

    محو این نوشته اتون شدم وتا مسیر های زیادی رفتم

    پاسخ
  • 3. تهمینه  |  نوامبر 17, 2008 at 9:47 ب.ظ

    پاسخ
  • 4. محمدرضا  |  نوامبر 17, 2008 at 9:57 ب.ظ

    سلام
    متاسفانه هنوز کتاب رو نخوندم و چقدر متاسفم از این کار
    از خیلی ها حتی کسانی که ادبیات امروز ایران رو قبول ندارند تعریف این اثر رو شنیدم
    من با دیگر آثار رضا قاسمی حس خوبی داشتم مخصوصا چاه بابل

    پاسخ
  • 5. رضوانی  |  نوامبر 17, 2008 at 10:04 ب.ظ

    اول باید بگویم که همین چند کلمه ی تیتر مرا برد به چه یادهایی از کتاب همنوایی… ناخودآگاه یادم آمد که چند جمله ی آخر کتاب چقدر ان قطره هایی را که هوس سرسره بازی داشتند بی تاب کرد و …
    به نظر من که تسلط زیادی بر تکنیک می تواند آفتی برای نویسنده باشد.تخیل قوی به مراتب موثرتر است.
    پیشنهاد می کنم تخیلات را هر زمان که در ذهنتان جاری شد حتما ثبت کنید.بی شک به مرور خط باریک رابطه را بین بعضی از آنها پیدا خواهید کرد و چه بسا سوژه های خوبی شدند برای داستانهایی خوب

    پاسخ
  • 6. شناشیر  |  نوامبر 17, 2008 at 11:28 ب.ظ

    تل عاشقون در تنگسیر چوبک جایی که زار محمد در حال فرار با شنا کردن در دریا از کنار آن عبور میکند. در کولی کنار آتش منیرو روانی پور جایی که جاشویی مست از دختر کولی دفاع میکند. و در چندین داستان دیگر از این دو نویسنده و داستان نویسان دیگر.

    پاسخ
  • 7. مصطفا فخرایی  |  نوامبر 18, 2008 at 12:37 ق.ظ

    سلام
    مطلب ارزنده ای است.بهره بردم.
    29 آبان سومین سالگرد بدرود شاعر بزرگ منوچهر آتشی است با شعری و خاطره ای یادش را گرامی می داریم.

    پاسخ
  • 8. اشرف  |  نوامبر 18, 2008 at 3:24 ق.ظ

    وقتي بميرم آيا روحم مردن بدنم را باور مي كند ؟ ولي روحم با دلتنگي دوري جسمم چه خواهد كرد؟
    حدا كند به راحتي جدايي را قبول كند.

    مي دانم وقتي بميرم هر كدام از ذره هاي وجودم در خانه ايي يا زميني ديگري را بهره مي رساند و من همه جا خواهم رفت همانگونه كه روحم خواهد رفت آنگاه دوري من برايش تحمل پذيرترخواهد بود.

    ببخشيد كه در فاز ديگري حركت ميكنم و نوشته ي نامربوط نوشتم آخه بدجوري توي جدايي اين دو موندم چطور مي شه از هم دور بشوند و طاقت بياورند؟

    يادها تنها كمك براي ماندن هست و اميد به تجديد آنها حركت را ايجاد مي كنند.
    بركت باشيد

    پاسخ
  • 9. صفا  |  نوامبر 18, 2008 at 11:32 ق.ظ

    سلام
    تخیل تنها دنیایی است که ما حاکم بلامنازع آن هستیم فقط کاش صاحب آن هم بودیم تا نخواهیم به دنبال افکار که صاحب آن هستیم بدویم

    پاسخ
  • 10. حمید رضا اکبری شروه  |  نوامبر 18, 2008 at 12:01 ب.ظ

    با یه داستانک تازه به روزم

    پاسخ
  • 11. شاغلام  |  نوامبر 18, 2008 at 3:20 ب.ظ

    بفرمایید یه استکان چایی خانومی

    پاسخ
  • 12. الناز  |  نوامبر 19, 2008 at 6:47 ب.ظ

    چند صفحه از وردی که بره ها می خوانند از رضا قاسمی را خوندم و خوشم نیومد. مثل رمان مدرن در باره همه چیز می نویسد و با این حال هیچ چیز. بعقیده من این درد بعضی از نویسنده های مردست که فکر می کنند چون می توانند بنویسند باید زمین و زمان را به هم ببافند.
    می بینی راسیست بازی در اوردم. زنده باد نویسنده زن. زنده باد محبوبه میم

    پاسخ
  • 13. نگاه و پلک و دنیایی دیگر و اشاره ها  |  نوامبر 19, 2008 at 11:12 ب.ظ


    با سلام
    بازم عالی بود
    عریان نوشتن ها و جنبش واژه ها
    و هم چنان قلم می رود
    تا ماورای بی نهایت …
    من به خانه ی جدید راهنمایت می کنم
    شاد باشی

    پاسخ
  • 14. سیاوش کاویان  |  نوامبر 20, 2008 at 1:25 ق.ظ

    همواره از نوشته هایتان آموخته و بسیار هم لذت برده ام.
    در آغاز سومین سال وبلاگ نویسی ام سپاسی ویژه دارم تقدیم شما که همواره راهنما مشوق و منقد من بوده اید.
    شاد باشید و همیشه خندان.

    پاسخ
  • 15. آتوسا  |  نوامبر 20, 2008 at 11:20 ق.ظ

    سلام … کتاب تا ده روز دیگر به دستم می رسد و چقدر خوب شد که با فضای آن آشنا شدم … موفق باشی و کماکان نویسا

    پاسخ
  • 16. نادر نظامی  |  نوامبر 20, 2008 at 6:26 ب.ظ

    سلام خانم موسوی
    صحبت های خیال انگیز را دوست دارم و متن شما هم زیباست . کتاب همنوایی شبانه ارکسترهای چوبی را تهیه کرده ام امیدوارم بعد از تصویرهای زیبای دوبوار ان را بخوانم . موفق باشید

    پاسخ
  • 17. شهرزاد  |  نوامبر 20, 2008 at 9:50 ب.ظ

    سلام مهربان

    تخیل … تنها چيزي است كه من در آن آزاد ي مطلق دارم .

    توی خوابها یمان چه تصاویر نابی ساخته می شوند….

    یک پیاده روی نسبتا طولانی.

    خوشحال می شوم بیایی.

    شاد زی.

    پاسخ
  • 18. داستانسرا(عمولي)  |  نوامبر 21, 2008 at 2:17 ق.ظ

    بدو بيا ببين چه هلوئي شده عمووووووووولي!!!!!!!!!!!

    پاسخ
  • 19. داستانسرا(عمولي)  |  نوامبر 21, 2008 at 10:18 ب.ظ

    سلام ودرود فراوان بر بزرگ بانوي انديشمند دنياي مجازي.من ابدا قصد جسارت وياتوهين ويا ارائه نظريات تك جنسي گرائي و قومي وقبيله اي نداشتم .درمورد آقايون هم اگه موردي باشه بي هيچ تعصبي انتقاد ميكنم و در ضمن براي تمام خانمهاي انديشمند ،خوش لباس و روشنفكر احترام بسياري قائلم . منظورم فقط نقد يك حركت تقليدي بدون درنظر گرفتن اصول زيبائي شناختي بود،همين .

    پاسخ
  • 20. یاس  |  نوامبر 22, 2008 at 9:25 ق.ظ

    سلام

    با “گوسفندهای فهمیده” به روزم و منتظر شما…

    پاسخ
  • 21. محمد صادقی  |  نوامبر 22, 2008 at 8:40 ب.ظ

    سلام دوست عزیز

    با میزگرد “تجدد و روشنفکری” به روزم…

    پاسخ
  • 22. فرید صلواتی  |  نوامبر 22, 2008 at 9:15 ب.ظ

    بشنو از نی چون حکایت میکند

    پاسخ
  • 23. فرزانه  |  نوامبر 23, 2008 at 12:23 ق.ظ

    خوشحالم شما رو شناختم..رد قلمتون آشنا ودوست داشتنیه.بازم میام

    پاسخ
  • 24. فرزانه  |  نوامبر 23, 2008 at 10:17 ب.ظ

    ممنون دوست عزیز از حضورت..سبزو پایا بمانی جاوید.

    پاسخ
  • 25. زضا عنصرسيار  |  نوامبر 24, 2008 at 1:39 ق.ظ

    سلام
    من آپم.
    منتظر نظر شما هستم. اگه وقت داشتين پست هاي قبلي رو هم يه نگاه بندازين.
    ممنون

    تا بعد

    پاسخ
  • 26. مهرگان  |  نوامبر 24, 2008 at 3:33 ب.ظ

    سلام دوست خوب من
    گابيك شخصيت منحصر به فردي دارد. جذابيت داستان”اركستر شبانه ي چوبها” به اين است كه در اواخر داستان متوجه يكي بودن راوي كه نكير مكير در جاي جاي داستان به دنبال مجازاتي مناسب براي اوهستند همان گابيك سگ زشت صاحبخانه است! اسم راوي را فراموش كرده ام.

    فاصله ي تخيل تا نوشتن و تا نشر، به شكافهاي عميقي مي مانند كه براي بعضي (نمونه اش، خودم) هرگز پيوسته نمي شوند. دليل اصلي اش يأس گاه به گاهيست كه دچارش ميشويم. شايد اگر من هم همان روش پروست را پيش گرفته بودم تا اكنون چند جلد رمان چاپ شده داشتم!
    راستي آدرس اون وبلاگ چي شد؟

    پاسخ
  • 27. علی حاجیان زاده  |  نوامبر 24, 2008 at 4:30 ب.ظ

    این سر برای شکستن درد می کند … بزنید
    من هم برای زدن
    حرف هایی دارم

    سلام دوست عزیز

    خواندیدنی های مهرداد فلاح است !
    نقد است !

    منتظر حضورتان هستم

    پاسخ
  • 28. نعمت نعمتی  |  نوامبر 25, 2008 at 9:10 ق.ظ

    سلام
    چه خوب می توان به تخیل پناه برد! بی آزار است و خوشایند.هرجا که بخواهی می برد ترا و می روی با سیال ذهنت حتی تا اوج پرواز به خانه ی دوست.دنبال سهراب هم نمی روی که نشانی خانه ی دوست را بپرسی. خودش ترا می برد.بی مزد. بی منت. بی هیچ انتظاری.
    بهره بردم دوست گرانمایه.با پاییز وهم آلود به روزم.

    پاسخ
  • 29. مهرگان  |  نوامبر 25, 2008 at 11:00 ق.ظ

    سلام
    جالب بود:) منتظر بودم یکی این حرف رو در مورد حسن وقبح اعمال انسان بزنه که شما گفتی!
    مسنجرم خراب شده.اما بلاخره راهش می اندازم.

    پاسخ
  • 30. یونس معروف نژاد  |  نوامبر 25, 2008 at 3:03 ب.ظ

    دوست من بیا

    پاسخ
  • 31. نعیمه درویشی(بهونه بارون)  |  نوامبر 25, 2008 at 7:02 ب.ظ

    سلام
    هرچند از این نویسنده چیزی نخونده بودم اما نوشته تون دید خوب و روشنی بهم داد و حس خوبی رو نسبت به فضای کار پیدا کردم
    در اولین فرصت حتما از رضا قاسمی خواهم خواند. هرچند تعریف کار چاه بابلشان را هم زیاد شنیده ام.
    موفق باشید
    راستی خوشحال می شوم سری به خانه تازه ام هم بزنید.

    پاسخ
  • 32. محمدرضا  |  نوامبر 26, 2008 at 11:11 ب.ظ

    سلام
    اگر یکبار قالب را دوباره انتخاب کنید مشکل حل می شود!
    به همین راحتی

    پاسخ
  • 33. رحمانی (شاهد)  |  نوامبر 27, 2008 at 2:19 ب.ظ

    سلام بزرگوار
    با “سهراب کشان” به روزم و منتظر حضور شما – تشريف نمياريد ؟

    پاسخ
  • 34. ابوالفضل حسنی  |  نوامبر 27, 2008 at 10:53 ب.ظ

    سلام محبوبه
    می چرخد روی این اسفالت پیر چه چرخی؟

    پاسخ
  • 35. نوید  |  نوامبر 28, 2008 at 9:16 ب.ظ

    سلام.خوبین؟ من حواسم هست.شما چرا نیستی؟ چرا آپ نمی کنید

    پاسخ
  • 36. پری  |  نوامبر 29, 2008 at 9:17 ق.ظ

    سلام

    با “من ، من نیستم” به روزم و منتظر شما…

    پاسخ
  • 37. هزار و يك شب  |  دسامبر 10, 2008 at 3:49 ب.ظ

    درود بر محبوبه خانم

    پاسخ

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


دسته‌ها

برگه‌ها

برترین مطالب

Blogroll

گوگل خوان

خانه های داستان

دوستان

رویدادهای فرهنگی

سایت های ادبی -هنری

سایرین

RSS بالاترین

آرشیو ماهانه

خوراک‌ها

Blog Stats