جاودانگی ، اثری در ستایش خنده
سپتامبر 16, 2008
برای تهمینه
این عنوان تعریفیست بسیار فشرده از کتابی که اگر نه شاهکار ،اما در ردیف شاهکارهای ادبی جهان جایدارد . اگر کسی از من بپرسد “جاودانگی “_ که مطالعه اش این همه طول کشید _دربارهی چیست ؟پاسخی ندارم بدهم جز این که بگویم جاودانگی ،اثریست در ستایش روح عیبجو و مطایبهگر انسان .
_:”مشخصهی شیطان عبارتست از فقدان کامل شوخطبعی .امر مضحک حتا اگر هنوز وجود داشتهباشد ، به صورت یک امر نامریی درآمده .شوخی کردن دیگر معنی ندارد.این دنیا همه چیز را جدی میگیرد …
_ :من فکر میکنم که هیچ کس چیزی را جدی نمیگیرد ! همه میخواهند سر خودشان را گرم کنند .
_:وقتی کسی برای اعلام زلزله دنبال لطیفه میگردد ،کار و فعالیت خود را بسیار جدی میگیرد و هرگز به ذهنش خطور نمیکند که آدم مضحکیست .شوخ طبعی فقط وقتی می تواند وجود داشته باشد که مردم هنوز بتوانند مرز بین مهم و غیر مهم را تشخیص بدهند .”(از متن کتاب)
بیایید دست به دست هم دهیم و به جهان بخندیم ! به حوادث جدیاش، به ماجراهایی که که ما را تا مدتها درگیر میکند و سر میدواند ،به گویندگان اخبار که چنان کار خود را جدی گرفتهاند که مسخره به نظر میرسد .بله ! لودگی جای طنز را در جهان گرفتهاست .ما در اطرافمان هزاران هزاربار لطیفه میشنویم ،ما یکدیگر را دست میاندازیم و و قتی که با هم روبرو میشویم لبخندی تمام پهنای صورتمان را میپوشاند درست مثل وقتی که میخواهیم عکسی به یادگار بگیریم .اما این همه از آن روست که زیادی این چیزها را جدی گرفتهایم .
میلان کوندرا ، در کتاب قطور جاودانگی _ که شاید بتوان آن را رمانی پست مدرن دانست _ ما را با انواع و اقسام شخصیتها مواجه میکند، از جمله خودش.داستان در زمانها و مکانهای مختلف پیش میرود .از زنی (اگنس) کنار استخر گرفته تا گوته ، همینگوی ، رمبو ، روبنس و…همه را وارد ماجرا میکند تا بگوید که چگونه میتوان روح عیبجوی آدمی را بیدار کرد . او با همه چیز سر شوخی دارد ، از عشق با پیشینهی مقدسش گرفته تا جاودانگی که درد همیشگی انسان بوده ، تا شهرت و تا آرزوی رهایی خیال .
از فصول اولیه که بگذری به زحمت میتوان خنده را بر لب انکارکرد . کوندرا معتقد است جهان از آن رو تلخ شده که همه چیز _ حتا کار پیشبینیهای هوا شناسی هم و البته نه مصائبی که ممکن است به خاطر اوضاع هوا دامنگیر انسان شود _ جدی گرفته میشود و به همین دلیل گویندهی هواشناس روبروی دوربینهای تلویزیون ، اوضاع هوا را با چاشنی لطیفه مخلوط میکند.
نه ! ما به این جهان نیامدهایم که برای چیزهایی به این کوچکی عمر هدر دهیم .ما به اینجا نیامدهایم که بر سر آهنگهای کلاسیک و موسیقی جاز امروزی به سر و کلهی هم بزنیم در حالی که اصل لذت بردن از موسیقی را در این دعواها فراموش کردهایم . دعواهای ما ، خشمها و کینههای ما ،همه و همه از سر آن ست که گویی مثل آن شخصیت داستان (برنارد برتراند )به لقب “خر کامل” مفتخر شدهایم . نام این حیوان صفتیست بر حماقت و حماقت از آن روی عارض می شود که انسان کوته فکرگردد، و کوتهفکری یعنی جدی گرفتن پیش پا افتادهترین مسایل . ما بر این زمین تکیه زدهایم در حالی که خود را از یاد بردهایم و این فراموشی نه فراموشی ایدهآلها که آزمون خود را پیشتر پس دادهاند و دیگر کسی سراغی از آنها نمیگیرد ولی خالی بزرگ جای آنها را مشتی سخنان دهانپرکن گرفته است .
چندی پیش دوستی ، علت نبود غولهای نویسنده را در این زمانه پرسید و رندی به او گفت :مگر نویسندهای را میشناسی که خارج ار جریان جهان زیستهباشد ؟! و جریان جهان ما دارد روبه قهقرا میرود از آن روی که انسان فراموش کرده که گاهی به خود تلنگری بزند و یادآوری کند قضیه اصلا این نیست که چنین ما را درگیر نموده ! درگیر کار ،درگیر تحصیل ، درگیر مسکن و پول و فرزند ،درگیر انواع و اقسام مدیریتهای از آموزشی گرفته تا تجاری و تبلیغی ،درگیر حتا هنر ؛ پیش از آن که دلیل وجودی اش برایمان قابل بیان باشد .
در این کتاب از زبان یکی از شخصیتها میگوید :” اگر ما نتوانیم اهمیت جهان ، جهانی که خود را مهم میداند ، بپذیریم ، اگر در میان جهان خندهی ما پژواک نداشته باشد ، فقط یک انتخاب پیشرو داریم : قبول کردن جهان به طور کلی و آن را به صورت موضوع بازی خود درآوردن ، آن را به شکل یک اسباب بازی درآوردن .”
هرکس با استعارهای تعریف میشود و من اگر بخواهم برای کوندرا استعارهای بیابم ، باز ناچارم از خودش کمک بگیرم و استعارهای را که او برای دوستش در کتاب بیان می کند ، به خودش برگردانم ، میلان کوندرا ؛ مردی که با جهان بازی میکند ، یا “مردی که به مسایل جهان میخندد” . با این که ما زیاد میخندیم ، از در ودیوار مطبوعات و اینترنت ، طنز و هزل بالا میرود اما واقعا امر خندهدار کجاست ؟ وچه مرزی ست بین خنده و لودگی ؟!
پیدا کردن روح عیبجو ، روحی که در هنرمند ذاتاً قویتر است و او را به سوی خلق اثر هنری پیش میبرد ، باعث میشود که مشکلات و شادیهای جهان را چنان که دیگران نگاه میکنند ، دنبال نکند. و روح سرزنشگر خود را به کمک میگیرد و همین باعث میشود که اثری کامل و بینقص خلق کند .این روح عیبجوی هنرمند ابتدا و پیش از هر چیز به کنکاش در خودش میپردازد و بعد به جهان و اشیا و افراد پیرامونش تسری مییابد .اگر روح عیبجو در هنر مند مرده باشد ، اثر سرشار از حشو ها و زواید میگردد که به سادگی ، بی آن که منتظر گذشت زمان باشیم از یادها خواهد رفت .
دو نفر روبروی هم نشستهاند و با هم صحبت میکنند .اولی میگوید :”کسی که بسیار عاشقش بوده و او هم زمانی وی را میپرستیده از او کناره گرفته و به عشقی دیگر دل دادهاست . دومی ضمن ابراز همدردی از او میخواهد که در چنین وضعیتی موضع انفعالی به خود نگیرد ، یا واقعیت را بپذیرد و تقصیر را _ چنانچه کوتاهی از جانب او بوده _ به گردن گیرد و یا از حق دوست داشتن خود نگذرد .اولی آه میکشد و دومی میپرسد که آیا کاری از او ساختهاست؟ اینجاست که روح مطایبهگر اولی از پس اشکهایش به تکاپو میافتد و با لبخندی خیس از اشک میگوید :”بله ! میتوانی کاری بکنی” دومی با تعجب میپرسد : “چه کاری ؟” و او می گوید :”خندیدن ” و به یکباره تمام این ماجرای عشق و قهر به نظر خندهدار میرسد و میگوید “اصلا بیا به تمام کارهای دنیا بخندیم و مثل آدمهای ابله تلخ کامیهای زود گذر را جدی نگیریم اگر به عمق این مسایل فرو رویم ، امر مضحک را در آن مییابیم . وقتی دو دوست دارند با هم خداحافظی میکنند اولی میگوید با خود ، چه خوب که یادم آمد و گرنه من هم ممکن بود پس از مدتی به اعطای دکترای افتخاری لقب “خر کامل ” نائل شوم “!
شاید میلان کوندرا زبان خیامی عصر ماست یا شاید خیام در نیشابور خواب این مرد را دیدهبود که در زمانهی ما زبان او خواهدشد ،وقتی که سرود:
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق،نه حقیقت ، نه شریعت ، نه یقین اندر دو جهان که را بود زهرهی این ؟
Entry Filed under: نقد و نظر. برچسبها: میلان کوندرا ، جاودانگی.
42 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed


1.
حسین رضایی | سپتامبر 16, 2008 at 5:03 ق.ظ
سلام . من معمولا اثرهای این چنینی را با اشتیاق می خوانم حتی اگر نتوانم ارتباط درستی با نویسنده برقرار کنم.به روز باشید
2.
lady m | سپتامبر 16, 2008 at 6:11 ق.ظ
من یه عمره می خوام همینو بگم که بابا بی خیال همه چی؛ البته نه یه عمر نیست ؛ مدتیه. اما نمی دونم چرا نگفتمش
و یه عمره (خیلی بیشتر از اون بالائی) عاشق این دو بیتی خیامم.
پرفکت یا همون عالی
3.
باران سپید | سپتامبر 16, 2008 at 7:39 ق.ظ
4.
دومي | سپتامبر 16, 2008 at 8:41 ق.ظ
محبوبه جان، امروز سر راه باز داشتم فكر مي كردم به نوشتن. فكر مي كردم امثال كوندرا،پاموك …. اين نگاه را از كجا آورده اند. اين نگاه جامع را. ديدم راننده سرعتش را خيلي كم كرده. همه توي ماشين خواب بودند. لحظه اي احساس كردم راننده هم خوابيده و دارد توي خواب ماشين مي راند. بعد خودم از اين استعاره اي كه به ذهنم رسيد خيلي خوشم آمد! فكر كردم امثال من، مثل همين راننده با چشمهاي باز خوابيده ايم و توي خواب داريم جلو مي رويم، زندگي مي كنيم…. راستش را بخواهي من هيچوقت نمي توانم بخندم. همه چيز دنيا برايم جدي است حتي لطيفه ها و شوخي هايش! همه چيز دنيا برايم رنج آور است. لبهاي خشك از روزه راننده تاكسي برايم دردآور است…دردآور و جدي و غمگين كننده! ……………………..
5.
نوید | سپتامبر 16, 2008 at 10:39 ق.ظ
سلام.شاید بیشترین آسیب در این سالها شامل عشق شده.از عشق بین دونفر تا عشق مادر به فرزند ومیهن وغیره.واین جدی بودن ها وتلخی در جهان ما ودنیای ما که نزدیکترینش به مثابه میهن ما.همه جا که مثل ما نیست
6.
مجتبی د هقان | سپتامبر 16, 2008 at 10:58 ق.ظ
مطلبت رو خوندم البته با پست مدرن بودن کوندرا قدری مخالفم چون به هر حال اون فاصله شدیدی را به قشر مجله زرد خون ایجاد مبکنه . جان بارت وقتی در دهه 80 نظریه مرگ رمان رو صادر می کنه(البته این با مرگ مولف فرق می کنه ها) اعتقادش اینه که به دلیل اینکه رمانها به مرگ تدریجی بی مخاطبی روبرو شده اند رمان را دیگر نمی توان ژانر موفقی به حساب اورد ولی در همون دهه رمانهایی نوشته شده اند که این مسئله رو نفی کردند. در مورد کوندرا احساس می کنم اون جمله کالوینو بیشتر صدق کنه که کوندرا دیدرو قرن بیستم است.شاید کوندار را به دلایل رفتارهای متا فیکشنی بتونیم نوشته هاش را به رفتارهای پست مدرنیستی در مورد متن نزدیک بدونیم اما به نظر من چون کوندرا همیشه قشر خاصی از مخاطب (شاید بشه نوعی قشر روشنفکر انها را نامید) را بخود جلب میکند منحصرا از یکی از عناصر مهم رمانهای پست مدرنیستی که التقلط گرایی حتی در جلب مخاطب هست دوره به هر حال ممنون دوست عزیز و خسته نباشی.
7.
محمد صادقی | سپتامبر 16, 2008 at 12:15 ب.ظ
ایران در مدار مدارا
دوست عزیز، این مقاله را که به مناسبت روز گفت و گوی تمدنها نوشته ام در وبلاگ من بخوانید…
سپاسگزارم
8.
محمد صادقی | سپتامبر 16, 2008 at 2:58 ب.ظ
دوست ارجمند؛ خانم محبوبه میم
سلام
از مهر و محبتی که دارید سپاسگزارم…موضوع گفت و گوی فرهنگ ها و تمدن ها خارج از تفسیرهای سیاسی رایج موضوعی ست که با توجه به شرایط خاص جهان امروز و نزدیک شدن جوامع فرهنگی و انسانی به یکدیگر اگر جدی گرفته نشود و اندیشمندان و فرهنگ مداران را در سراسر گیتی به سوی کوششی مستمر رهنمون نسازد، آینده سختی برای همه ساکنان گیتی رقم خواهد خورد و به این ترتیب، راهی ست مطمئن برای ادامه درست روند جهانی شدن، راهی که همگان را به گفت و شنود و مشارکت بیشتر برای حل مسائل بشری فرا می خواند و می تواند به برقراری صلح جهانی کمک رساند، برای عملی شدن این موضوع همه اهالی فرهنگ و اندیشه باید وقت بگذارند و کار کنند…
در مورد نظرسنجی ای که راه اندازی کرده اید، فکر می کنم ایده بسیار خوب و متفاوتی بود، منتظر جمع بندی نهایی شما هستم.
9.
خیرخواه | سپتامبر 16, 2008 at 4:16 ب.ظ
سلام بزرگوار
نقدتون در مورد یوسف پیامبر را در نشریه چاپ کردیم . به همراه دو تا از روزنامه که یکی مربوط به مطلب کلاغ نوشته و یکی هم مربوط به داستان کوتاه بود، فردا براتون پیشتاز می کنند . من میرم تهران.
10.
محمدرضا | سپتامبر 16, 2008 at 4:34 ب.ظ
سلام
من از کوندرا هویت و بارهستی رو خوندم و خیلی هم خوشم اومد در پست قبلی دیدم کسی جاودانگی رو جزء کتابهای بد معرفی کرده کمی تعجب کردم ولی با تعریفی که شما کردید راغب به خوندنش شدم چون این روش رو خیلی دوست دارم خندیدن به دنیا…البته این رو هم بدونین که کوندرای نابغه خوش شانس هم بود که گرفتار اردوگاههای کار نشد وگرنه در محیط آزاد فرانسه زیاد هم سخت نیست! مثل آلکساندر سولژنیتسین فقید
11.
نادر نظامی | سپتامبر 16, 2008 at 11:15 ب.ظ
سلام

من امسال موفق شدم چند تا کتاب کوندرا بخوانم – البته جاودانگی دستم نبود – تحول عجیبی در خود احساس کردم بخصوص بعد از خواندن کتاب بارهستی که فوق العاده بود . با توضیحی که دادی حتمن در اسرع وقت این کتاب را تهیه و می خوانم . از لطف و محبت شما بسیار ممنون . موفق باشید
12.
داستانسرا(عمولي) | سپتامبر 16, 2008 at 11:50 ب.ظ
اطلاعات بسيار مفيدي ارائه داده ايد.سپاسگذارم.

قسمت دومو گذاشتم
13.
عرب بور | سپتامبر 17, 2008 at 12:03 ق.ظ
همدم گل گشته ام همبستر خاکم مکن
قطره قطره میچکم از چشم خود پاکم مکن
روی گونه بوسه دارم جای خوش دارم پناه
سینه چاکم ای بتم دیگر سیه چاکم مکن
آرزوی گم شده عشق منی ماه منی
من که مجنون گشته ام دیوانگی را کم مکن
خم خم زلف چلیپایت مرا کرده به بند
ابروان چون کمانت را دمی درهم مکن
من که خو کردم ازاین بی میلی و بی مهریت
دیده دریایم ببین قد نحیفم خم مکن
بین عرب پورواله وشیداو مجنون گشته است
لحظه ای آهوی من با ما نشین و رم مکن
14.
عرب بور | سپتامبر 17, 2008 at 12:04 ق.ظ
هر برگ زرد نشانه پاییز کوچکی است و هر شاخه گل نشانه بهار محبتیست که تقدیم شما میشود
15.
عرب بور | سپتامبر 17, 2008 at 12:06 ق.ظ
سلام دوست بزرکوار و ادبی نویس منخسته نباشی
وبلاگت در عین سادگی پر محتواست دست مریزاد
موفقتر باشی استفاده کردیم
تا دیداری دیگر بدرود
16.
فرزادد حسنی | سپتامبر 17, 2008 at 2:07 ق.ظ
دوست خوب سلام
خسته نباشی ممنون که سر زدی …خوشحا میشم لینک منو تو قسمت لینکها اضافه کنی ..گاهگاهی در مورد کتابهای امروز در بازار کتاب چیزهایی می نویسم ..موفق باشی
17.
ایمان قوامی | سپتامبر 17, 2008 at 6:28 ب.ظ
کوندرا میون نویسندگان عصر ما یکتاست .
کمتر نویسنده ای به سبک کوندرا رمان مینویسه.
گرچه اگر هم بگن کاملا مصنوعیه چون میلان کوندرا که این چنین می گه درونش همینه .یعنی واقعا خودش رو داخل رمان هاش وارد می کنه .
جاودانگی هم که نمونه ای بارز از تمام وجود کوندراییه .
18.
لیلا | سپتامبر 18, 2008 at 11:11 ق.ظ
من حس می کنم نوع نگاه کوندرا به زندگی و دنیا یک نگاه فوق العاده اس .
از نظر من که نویسنده بزرگیه و جاودانگی رو با تمام وجود دوست دارم و میخونم .
19.
یاسر اکبریان | سپتامبر 18, 2008 at 11:54 ق.ظ
سلام بانو
منتظر نقدت هستم.به خاطر همین تحلیل های قسنگت هست که لینکت کر ده ام
منتظرم……………………………………..
20.
رضابهارلو | سپتامبر 18, 2008 at 12:45 ب.ظ
درود. چطورید؟ خوبید؟
دستتون درد نکنه استفاده کردیم.
به روزم با نگاهی به فردریش دورنمات.
21.
مصطفا فخرایی | سپتامبر 18, 2008 at 12:55 ب.ظ
سلام خانم موسوی !
نوشته ی ارزنده ای بود.بهره بردم.
با سه داستانک به روزم و چشم به راه نقد و نظر ارزنده تان.
22.
مهرگان | سپتامبر 18, 2008 at 1:19 ب.ظ
سلام
از ميلان كوندرا فقط بار هستي را خوانده ام. از آنجايي كه پر بود از كنايه و شخصيت هاي نمادين كه انسان را به تامل وا مي داشت واقعا لذت بردم.هر چند متن شما شايد بيشتر از آنكه در مورد كوندرا باشد در ستايش خنده بود!اما خنده اي كه متفاوت است از لودگي.به نظر من طنز جزئ لاينفك زندگيست و.لودگي درست نيست اما گاهي جدي نگرفتن مسائل نفعش از ضررش بسيار بيشتر است. يعني جدي نگرفتن مسائل هم نسبي است.
سرافراز باشيد.
23.
علیرضا مجابی | سپتامبر 18, 2008 at 5:35 ب.ظ
کوندرا جاودانه است به خاطر همین طرز نگاهش به جاودانگی و مرگ ستیزی، آدم های سر زنده ی داستانهایش از درون شادند و از برون گاه افسرده و بلا دیده! کوندرا ولی مثل قهرمان پیر فیلم ونوس (با بازی درخشان پیتر اوتول) از آن رو می خندد و می خنداند که شادی را دوست دارد و فلسفه ی جاودانگی اش در یک جمله خلاصه می شود …شادی دیگران!
24.
شناشیر | سپتامبر 18, 2008 at 10:58 ب.ظ
عظمت کوندرا و خصوصا جاودانگی را هیچ وقت نتوانستم با این عمق و زیبایی حداقل برای خودم شرح دهم. بمانند تمام آثار بزرگان بخوبی احساس میشود ولی نمی توان دلیل این احساس را براحتی بیان نمود. بیان ژرف و دقیق شما همان حسی است که به زیبایی به کلام درآمده.
25.
میناصدیقی | سپتامبر 19, 2008 at 3:19 ب.ظ
سلام عزیزم
اطلاعات دقیقی ارائه کردی به همراه نویسنده هایی که من از خوندنشون لذت میبرم همیشه…(دست خودم نیستها!!! من همیشه از تنها چیزی که لذت میبرم خوندن و نوشتنه)..
و تنها چیزی که اینجا پیدا میشه حرف در مورد کتابه…این خیلی خوبه محبوبه
26.
ع.ذ | سپتامبر 21, 2008 at 11:36 ق.ظ
نگاهی کوتاه اما عمیق.
27.
الناز | سپتامبر 21, 2008 at 1:45 ب.ظ
میلان کوندرا مرزی بین خرکامل و گورخر نگذاشته ظاهرا.
اگر قرارست به ریش همه چیز بخندیم و از موسیقی و شراب و عشق لذت ببریم که کارمان زار می شود مخصوصا اگر به تمدید روح در قالب زندگی بسیار هم عقیده داشته باشیم. باید هزارها بار به این دنیا بیاییم و برویم تا بلکه ادم بشویم و کی برسیم به مرز انسانیت خدا می داند…
ادمی که روح خدایی دارد نمی تواند به هر چیزی بخندد و علامت سوال گنده ای هم سرش پیدا می شود و اما…
فکر می کنم منظور میلان و خیام براحتی اشتباهی گرفته شده ان که شاید به دنیای ازلی معتقد نباشن و بگوین که شراب را بخور و کوزه اش را بشکن و گور بابای مابقی… بیشتر منظورشون زدودن ان دل مشغولی هایی است که می تواند ادم را خشمگین عصبی تا حد جنون افسرده بکند. عاشق برای امتحان و تمرین عشق قلبش را گرو می دهد… تاجر برای بخدمت گرفتن پول تجارت می کند و میلان می گوید که نکند روزی بیاید که برعکس باشد و تاجر در خدمت پول قرار بگیرد و ادمی بنده عشق مجازی باشد و ووو
تعبیر جالب و عمیقی بود در حال… خوش بحال تهمینه
بیچاره خیام و بیچاره میلان کوندرا ! وقتی که زبان خیام گور بابای همه چی تفسیر شود و زبان کوندرا که در صدد است به جای وجدان انسان امروز فریاد بزند و بگوید ما تفاوت امر مهم و غیر مهم را از یاد برده ایم با چنین تعبیری مواجه شود . وقتی این تفاوت ها از بین می رود دسته بندی های مسخره هم شکل می گیرد مثل عشق واقعی و مجازی ، ازلی و ابدی و هزارتا کلمه ی دهان پرکن دیگر در حالی که اصل را از دست داده ایم و از آن بدتر طنز او را که مشخصا به لودگی حمله می کند با لودگی یکسان بدانیم .البته مگر چند نفر در جهان پیدا می شوند که زبان خیام را بفهمند ؟در حالی که با اشعار دیگر شاعران به خوبی ارتباط می یابند .و…دیگر :
آن که می گرید یک درد دارد وآن که می خندد هزار ویک درد .
لطفا این خنده را با تعبیر کوندرایی مجسم کنید و نه سخیف شمردن امر زندگی .
28.
داستانسرا(عمولي) | سپتامبر 22, 2008 at 12:26 ق.ظ
سلام وممنونم ازحضور ارزشمندتان.راستي رابطه اين يادداشت رو با خانم زاردشت نتونستم تشخيص بدم
29.
پیمان | سپتامبر 22, 2008 at 3:52 ق.ظ
سلام.من خیلی دنبال این کتاب گشتم و هنوز پیدایش نکردم.اگر اشتباه نکنم یک بار ترجمه شده و دیگر اجازه چاپ نشده.نمی دانم متن اصلی را خواندی یا ترجمه شده اش. لطفا اگر می توانی راهنماییم کن.در مورد کوندرا هم بیشتر از این که داستانهایش را داستان فلسفی بدانم آن را “فلسفه رمان” تعبیر می کنم.عبارت قشنگتریست!
متاسفانه آدرسی را که در زیر نوشته اید ، پیدا نمی شود این ست که همین جا می نویسم به این امید که برگردید و پاسختان را ببینید .
این اثر ترجمه ای ست از Immortality که ابتدا به زبان انگلیسی ترجمه شده و از این زبان به فارسی برگردانده شده است .آخرین اطلاعی که دارم در سال 86به چاپ هشتم رسیده و ظاهرا این آخرین چاپش می باشد .مترجم این کتاب آقای حشمت الله کامرانی ست و توسط نشر علم منتشر شده است . تا جایی که من می دانم این کتاب هنوز در کتاب فروشی ها موجود است و می توان آن را خریداری نمود .امیدوارم این اطلاعات برای شما مفید باشد .
30.
دونده تا بی نهایت | سپتامبر 22, 2008 at 5:52 ب.ظ
درود بر شما محبوبه خانم
گوش که داداین نظر یادتون نره
نظرتون برام مهم و ارزشمند و سازنده است
در پناه ایزد یکتا پاک و شاد زی
31.
میناصدیقی | سپتامبر 23, 2008 at 1:50 ق.ظ
سلام
با دو کار جدید بروزم و منتظر حضور صمیمی شما
32.
آرش رادمنش | سپتامبر 23, 2008 at 5:41 ق.ظ
سلام محبوبه… چه طولانی از کوندرا نشنیده بودم.. متنت وادارم کرد جاودانگی و خوانش های هربار منحصر به فردش را مروری دوباره کنم در ذهن، سپاس!
باشیم باز!
33.
نوید | سپتامبر 23, 2008 at 5:11 ب.ظ
34.
نوید | سپتامبر 23, 2008 at 5:16 ب.ظ
شعر مرثیه جنگل


خون می چکد اینجا هنوز از زخم ِ دیرین ِ تبر ها
ای جنگل ! اینجا سینه ی من چون تو زخمی ست
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت ِ پیر می کوبد
دمادم
35.
روژان | سپتامبر 23, 2008 at 9:50 ب.ظ
محبوبه جان سلام…
اول در مورد پست قبلی می نویسم که بهترین کتابی که در این ماه های اخیر خوانده ام اپرای شناور جان بارت است و بدترین کتابی که خوانده ام مربوط به سال ها پیش می شود که به اصرار یکی از دوستانم خواندم و انهم کتاب مزخرف پائلو کوئیلو بود به نام کیمیاگر که دیگر حتی نمی خواهم اسمش را هم بیاورم…
. البته کتاب جاودانگی که من بیش از 4 بار خواندمش…شاید به جسارت بتوانم بگویم کتابی است که من در ان ارزش زندگی و عشق را فهمیدم…به خصوص در فصل عشق و مرگ . هنوز صحنه هایی از آن در ذهنم حک شده که می دانم تا مرگ پاک نخواهد شد و اولین آنها صحنه ای است که بتهوون کلاه خود را پایین می کشد و گوته از سر برمی دارد….دومی مربوط به دختری است که سوار موتورسیکلتی بود که اگزوز نداشت و پر صدا می رفت…و به قول کوندرا صدای روح آشفته و معترض دختر بود و هزاران صحنه دیگر…
همیشه نویسا باشی و بهاری محبوبه جانم….
36.
الناز معتمدی | سپتامبر 24, 2008 at 1:39 ب.ظ
محبوبه جان سلام. ببخش که بعد از مدتها اومدم و نتونستم سری بهت بزنم.
مطلب خوب و جامعی بود.
امیدوارم حالتم خوب باشه.
37.
مجتبی دهقان | سپتامبر 24, 2008 at 1:43 ب.ظ
با یک داستان جدید به روزم و منتظرت
38.
isphilosophy | سپتامبر 24, 2008 at 4:31 ب.ظ
Iranian students of Philosophy
بولتن دانشجويان و دانشآموختگان فلسفه ايران
isphilosophy.com
39.
سرای اهل قلم | سپتامبر 25, 2008 at 3:41 ق.ظ
در سومین جلسه داستان خوانی، داستان «به خاطر تو» نوشته سارا عرفانی توسط آقای مصطفی جمشیدی نقد و بررسی خواهد شد.
از علاقمندان به داستان نویسی دعوت می شود تا در این جلسه حضور به هم رسانند.
زمان: دوشنبه 8 مهر ماه. ساعت 16 الی 18 (به صرف افطار)
مکان: سرای اهل قلم
40.
پیمان | سپتامبر 25, 2008 at 7:35 ق.ظ
سلام. از آدرس اشتباهی که زده بودم معذرت می خواهم.از اطلاعاتی که دادی خیلی ممنون.ولی متاسفانه من در شهرستان هنوز پیدایش نکردم.امید یک روز که به پایتخت(!) اومدم بگیرم.راستی بی تعارف شما واقعا منتقد خوبی هستی.هروبلاگ داستانی که رفتم یه رد پایی از شما دیدم. ازت دعوت می کنم داستانهای من رو توی وبلاگم بخونید.
41.
لعل بذری | سپتامبر 25, 2008 at 11:52 ب.ظ
سلام.
همیشه آیا باید در باره مطالبی که می خوانیم و لذت می بریم ،چیزی بنویسیم؟یعنی باید
خودمان را مجاب کنیم که هرطور شده یک پیغامکی ،کامنتی و چیزهایی از این قبیل
بنویسیم ؟ کار سختی است که گاه به یک تلاش مذبوحانه (!)برای بزرگ نمایی مبدل
می شود . تلاشی که در بطن خود هجوی عجیب مستتر دارد ! چیزی از همین دست
یادداشتی که من از خود به جای گذاشتم شاید !
42.
صالح | سپتامبر 30, 2008 at 11:19 ق.ظ
پری دریایی..
تازه ترین کاریکاتورم…
http://abukoorosh.blogfa.com